

حرفها را قبلا زده ام
به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم
اکنون با دستان خالی
نگاهم به آسمان
مایل به حد بی نهایت سکوت
سرد و خاموشم
تو اما در برابرم ایستاده ای
با شعله گرم و مهربان چشمانت
تشنه شنیدن...
سپیدی روحت آنقدر روشن است
که چشمانم را بر تلالو اش می بندم
{....}
گوش کن
این بار سکوتم را فریاد می زنم
می شنوی؟
می.ش.ن.وی؟
م.ی.ش.ن.و.ی؟
پاسخم
انعکاس صداست...
صدای خودم...
ارمغان باد...