تبليغاتX
كلام

 

حرفها را قبلا زده ام

به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم

اکنون با دستان خالی

نگاهم به آسمان

مایل به حد بی نهایت سکوت

سرد و خاموشم

 

تو اما در برابرم ایستاده ای

با شعله گرم و مهربان چشمانت

تشنه شنیدن...

 

سپیدی روحت آنقدر روشن است

که چشمانم را بر تلالو اش می بندم

 

{....}

 

گوش کن

این بار سکوتم را فریاد می زنم

می شنوی؟

می.ش.ن.وی؟

م.ی.ش.ن.و.ی؟

پاسخم

انعکاس صداست...

صدای خودم...

ارمغان باد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2  توسط گلناز  |