
نه فرشته ام نه شيطان کيم و چيم همينم!
نه زباذم و نه آتش که نواده ی زمينم
منم و چراغ خردی که بميرد از نسيمی
نه سپيده دم به دستم نه ستاره بر جبينم
منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد
نه فلک بر آستانم نه خدا در آستينم
نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق
سيه و سپيدم: ابلق ٬ که به نيک و بد عجينم
نه برانمش نه در بر کشمش٬غم است ديگر!
چه بگويم از حريفی که منش نمي گزينم؟
نزنم نمک به زخمی که هميشگی ست باری
که نه خسته ی نخستين نه خراب آخرينم
تب بوسه ايم از آن لب به غنيمت است امشب
که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمينم
شعر از زنده یاد حسین منزوی
حسين منزوي اول مهر سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديد. به گفته خودش، اين مسأله که مدارس ابتدايي او نام دو شاعر بزرگ را بر خود داشتند، با سرنوشت شاعري وي بي ارتباط نبود؛ زيرا سرانجام کارش را به کلاس هاي درس دانشکده ادبيات در تهران کشاند.
نخستين مجموعه شعرش در سال 1350 از سوي نشر بامداد چاپ شد. با همين کتاب بود که برنده نخستين دوره جايزه شعر زنده ياد فروغ فرخزاد گشت و به عنوان بهترين شاعر جوان اين دوره معرفي شد. در همين دوره بود که زنده ياد جلال آل احمد به عنوان بهترين نويسنده سال انتخاب گرديد و احمد شاملو، جايزه جلال را از طرف سيمين دانشور دريافت کرد. گفتني است اين کتاب در سال 1382 از سوي نشر آفرينش تجديد چاپ شد.
در همين زمان بود که منزوي وارد راديو و تلويزيون ملي ايران شد و در گروه «ادب امروز» به سرپرستي زنده ياد نادر نادرپور به فعاليت پرداخت. چندي بعد، مسئوليت برنامههاي راديو و تلويزيوني متعددي را برعهده گرفت که از آن ميان مي توان به برنامه هاي «کتاب روز»، «يک شعر و يک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آيينه و ترازو» و «آيينه آدينه» اشاره کرد.
افزون بر آن، در سرايش نزديک به 150 ترانه با آوازخوانان و هنرمندان ايران همکاري داشته است. هم اکنون نيز دو آلبوم موسيقي براساس ترانه هاي منزوي در دست انتشار است. (آلبوم نخست که زاگرس نام دارد، دربردارنده 8 آهنگ کردي و لري با آواز شهرام ناظري است که ارسلان کامکار آهنگسازي آن را برعهده دارد و شرکت مشکاة آن را منتشر خواهد کرد. آلبوم دوم با 6 ترانه از منزوي با آهنگسازي بهزاد محمودي زاده و خوانندگي عليرضا افتخاري روانه بازار خواهد گرديد، ولي اکنون نام آن مشخص نيست.)
در کنار همه اين فعاليت ها، وي چندي مسئول صفحه شعر مجله ادبي «رودکي» بود. در سال نخست انتشار مجله سروش نيز با اين نشريه همکاري داشت. مسئوليت صفحه شعر روزنامه محلي «اميد زنجان» نيز بر عهده او بود.
دومين کتاب منزوي پس از 8 سال سکوت، با نام «صفر خان» در قالب يک شعر منتشر شد.
از ديگر آثار حسين منزوي به موارد زير ميتوان اشاره کرد:
ترجمه منظومه ترکي «حيدر بابا»ي استاد محمد حسين شهريار (1369 - آفرينش)
با عشق در حوالي فاجعه (1371 - پاژنگ)
اين ترک پارسي گوي/ بررسي شعر استاد شهريار(1372 - برگ)
از شوکران و شکر (1373 - آفرينش)
با سياوش از آتش (1375 - پاژنگ)
از کهربا و کافور (1376 - کتاب زمان)
از ترمه و تغزل / برگزيده غزل ها و شعرهاي نيمايي و سپيد (1376 - روزبهان)
به همين سادگي / شعرهاي بي وزن (1378 - چيچيکا)
با عشق تاب مي آورم / شعرهاي نيمايي (1378 - چيچيکا)
اين کاغذين جامه (1379 - نغمه)
از خاموشي ها و فراموشي (1380- کتابکده فرهنگ زنجان)
تغزلي در باران ( 1381- نيستان)
در وصف منزوي گفته اند که او «شاعر عشق هميشه» است. با اين حال، وي مي گويد: هرچند پايگاه تغزل را عشق و عاشقي دانسته اند، ولي به گمان من، تغزل مي تواند هر نوع حديث نفسي را در بربگيرد حتی اگر اجتماعي و عرفاني باشد.
حسين منزوي منزوي چهارشـنبـه 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن 58 سالگـي بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد.
منبع: سایت تبیان
بین زمین و آسمان درمانده ام...
و پرواز در آسمان را طلب می کنم در حالی که روی زمین سینه خیز می روم، سینه ای که مالامال دردست و ای دریغا و وامصیبتا هم مرهمش نیست.
هر وقت نگاهم به آسمان می افتد دستی یا طنابی آرزو می کنم تا مرا با خود بدانجا ببرد.
اما نه، باید پرنده شوم و خود به پرواز درآیم.
افسوس که پریدن از روز ازل آسان به کس یاد نمی دهند...
و هر بار که با خیال صاحب بودن اندک قدرت پرواز به کرانه ای پرواز می کنم، دیری نپاییده، سقوط می کنم و کنار جنازه ام، خودم را می بینم که می خندد: هی فلانی طنابت را به من وصل کرده ای و آرزوی پرواز داری؟ چاقو بردار و طناب پاره کن تا پروازت به سلامت باشد.
از آخرین بار سقوطم چاقوهای زیادی را امتحان کرده ام اما همه، تنها طناب سازنده ی خود را پاره کرده اند و پاره کردن طناب من نمی دانند.
تنها چاقویی که پرندگان، همه بر توانایی های فوق العاده اش صحه می گذراند چاقویی است دولبه که همه کس را یارای استفاده از آن نیست.
گویند حینی که طناب را می برد جان را هم می ستاند، سپس جانی تازه می بخشد و آب حیات در رگ روانه می کند و آن گاه است که خود را در آغوش آسمان بینی.
نیز، زبان را ببرد. ازین رو هیچ پرنده ای یارای صحبت کردن با آدمیان نیست.
یا نه، آدمیان را یارای شنیدن صوت خوش پرندگان.
اما شاید پرندگان بشنوند.
آهای پرنده ها! من به تنگ آمده ام، کس از شما می داند نشانی چاقو را؟ از کجا بیابم؟
آخر تا کی فریاد بزنم
آسمان آسمان آسمان... من زمینی ام!
مدت هاست خسته اما امیدوار، رو به آسمان، ماه را به تماشا نشسته ام.
ماه چاقویی به من داده و خواسته تا طنابم را ببرم! چاقو اصل نیست اما خوب می برد.
هم چنان می برم اما...
اما ماه، مقام صبر را آواز می خواند.
دلم را به دست ماه سپرده ام و دستم را به دست صبر،
شاید صبر، دستم را در دستان مهربان ماه بگذارد.
آن روز
شاید در آغوش آسمان باشیم،
شاید آسمان نوازشمان کند،
و شاید دیگر هیچ گاه خسته نباشیم...
نه من، نه ماه.
پی نوشت:
شعر زیر رو از عبدالکریم سروش، امروز توی سایتش دیدم. به گمانم بی مناسبت نیست:
خسته ی خاکم وگر بر آسمان آرمانم
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم
همين قفس برگيرتا اين نفس باقی است ما را
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم
خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم
بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم
ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم
به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟
سينه مالامال در دست ای دريغا غمگساری
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم
از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم
در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم
نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم
نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم
خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم
شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟
وقتي نغمه ي مطرب مهتاب رو مي شنوي...
دل از جا كنده مي شه
و ذهن تا منتهي اليه لطافت گل به پرواز در مي آد و
هم آوا با صداي رودخونه آواز مي خونه
اما افسوس كه نمي تونه جسمو با خودش ببره...
ديگه حتي زخمه هاي شوريده ي تنبور رو هم نمي شنوي...
مطرب مهتاب رو ...
... آنچه بديدي بگو،
آنچه بديدي بگو،
آنچه بديدي بگو...
همون زمانی كه فكرشو نمي كني رخ مي ده
و درست موقعي كه نا اميدي از همه جا، از همه كس حتي از خودت،
به جستجوي گمشده ات، و به اميد نسيمي كه روح خسته ات رو بهش بسپاري، به كوهستان مي ري.
...
توي كوه ماه رو مي بيني.
ماه به تو مي خنده و
نسيمی دستتو مي گيره.
خنده هاي ماه به دلت مي شينه
نسيم، راه رو نشونت مي ده
توي راه قدم بر مي داري.
انگار گرماي خورشيد تو رو به اينجا كشونده. خورشيدي كه هميشه هست اما گاهی نمی بینی اش.
وقتي مي شيني تا به ماه نگاه كني و خنده هاشو ببینی، به راهي كه طي كردي فكر مي كني و به حادثه اي كه تو رو به این راه کشونده. یه اتفاق فرخنده!
...
در پی حادثه نباش، دلتو به نسیم بسپار ...

ماه كوهستان رو دوست دارم
دلم براي كوه تنگ شده...
ناگهان
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صورت تجلی
در آکند،
شعشعه ی آذرخش وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
احسان و گلناز عزیز،
تولدتون مبارک.
(شعر از شاملو)
گفت با فراموشي اش چه کنم؟
گفتم با يادش نغمه اي بسرا و ساز به دست گير و هم نوا با نغمه اش آنقدر بنواز تا دستانت زخم شوند.
هر وقت خواستي در فراموشي اش اندکي بياسايي و دستت را زير سر نهي، سوز انگشتانت غفلت يادش ز سر بیرون می کند.
پی نوشت:
هدیه ی این روزها می تونه یه قول برای هیچ گاه فراموش نکردن باشه. قولی که شرط لازمه. و عمل به این قول کفایت شرط.
- پیچ شمرون؟
- بیا بالا.
- سلام. شب بخیر.
- سلام آقا. بسته نشد، دوباره!
.
.
.
- فضولی نباشه ها. خیلی خسته به نظر می یاین. چشاتون می گن.
- آره. الان چند شبه نخوابیدم!
- خوب به جای رانندگی تو این وقت شب، برین بخوابین.
- آی آقا. می خوام، ولی یه هفته است خواب به چشام نمیاد.
- چرا؟
- فردا موعد بدهی ام سر می رسه. ندارم بدم. یک میلیونه. منِ کرایه کش از کجا بیارم؟
- خوب اگه نخوابی جور می شه؟
- نه، ولی وقتی خوابم نمی بره چی کار کنم؟ جاش تا صبح کار کنم بهتره که!
- اگه یه میلیون بهت بدن می تونی بر گردونی؟
- چرا که نه. جون می کنم صبح تا شب. ولی کی حاضره یه میلیون به ما بده؟ یه میلیونه کم نیستش که.
.
.
.
- بیا آقا جون. این چکو بگیر. فردا صبح برو بانک. هر وقت جور کردی، به همین حساب برگردون.
.
.
.
- آقا این حساب خالیه. چکو برگشت بزنم؟
- خالیه؟ امکان نداره. خودش دیشب بهم داد. آدم محترمی هم بود.
- منم نگفتم محترم نیست. ولی این بیچاره یه میلیونش کجا بوده؟ اول هر ماه یه چندر غاز حقوق میاد تو حسابش و همون روزم میاد بر می داره. حالا چی کار کنم؟ برگشت بزنم؟
- نه. ولی دوست دارم بدونم چرا سر کارم گذاشته؟ شماره ای ازش ندارین؟
.
.
.
- سلام. مرد حسابی، سر کارمون گذاشتی؟ حسابت خالی بود که.
- سلام. احوال شما؟ اول بگو ببینم دیشب راحت خوابیدی؟
- آره. ولی چه فایده؟ بدهی امو چه کارش کنم؟ چرا بهم دروغ گفتی؟
- قصد دروغ نداشتم. می خواستم یه خواب آروم بهت هدیه کنم، همین. کار بدی کردم؟
حالا هم می تونی چکو برگشت بزنی یا این که پاره اش کنی...
بر اساس خاطره ای از "مهدی اخوان ثالث"
سوال: ارزش بعضی چیزا نسبیه. به نظر شما بعضی وقتا یه خواب راحت یه میلیون نمی ارزه؟
خواب کاذب ترک دیار دوست، بی تابم کرده بود؛
اما نجوایش بی درنگ دلم را گرم کرد.
می خواهم با صدایی خستگی ناپذیر تا طلوع برایش بخوانم:
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...
شعر از: سهراب
"من" و "تو" دو نفر بودن از تبار آدم. هر کدوم جایی ازین کره ی خاکی دنیا اومدن و زندگی رو شروع کردن. سال ها گذشت تا این که...
تا این که "من" و "تو" بزرگ شدن و تونستن خودشون رو پیدا کنن، اما تنهای تنها.
بعد از مدتی، تنهایی باعث شد از خودشون خسته شن و چشم به اتفاقی و منتظر غریبه ای، به جاده زل بزنن.
تا این که...
تا این که حادثه ای باعث شد "من" و "تو" توی همون جاده با هم آشنا شن. و این آشنایی خیلی زود منجر به تولد "ما" شد! کودکی از تبار دل!
"ما" تونست اونقدر خودش رو تو دل "من" و "تو" جا کنه که به کلی خودشون رو فراموش کردن و تنها فکرشون شد "ما". دیگه همه جا و همه وقت با "ما" زندگی می کردن.
تا این که ...
تا این که یه روز "من" و "تو" مهمونی ناخونده گیرشون اومد. اسمش "خودخواهی" بود و از تبار عقل. انگار از سال ها پیش، "من" و "تو" اونو می شناختن اما بعد از تولد "ما" به کلی فراموشش کرده بودن. اون روز هم کارشون این شده بود که "ما" رو مدام به رخش بکشن.
ولی "مهمون" که به "ما" حسادت می کرد یواش یواش سرشون رو با حرفای منطقی اش گرم کرد. اونقدر گرم تا این که ...
تا این که "من" و "تو"، "ما" رو فراموش کردن و فقط به "مهمون" فکر کردن. اون هم انگار قصد رفتن نداشت و شده بود یکی از اعضای خونه!
ما هم که می دید مدت هاست فراموش شده، یه شب بی سر و صدا خونه رو ترک کرد و چند روز بعد خبر مرگش به گوش "من" و "تو" رسید.
"من" و "تو" هم نشستن و گریه کردن. اما نه برای غم از دست رفتن "ما" که به خاطر ترس از بازگشت به دوران تلخ تنهایی گذشته خودشون.
الان هم همسایه ها می گن هر شب به خاطر "مهمون" با هم دعوا دارن.
از "ما" هم فقط خاطره ای باقی مونده...
گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست