تبليغاتX
كلام

كريسمس هنگامه باز انديشي يك سوال جاودان است. علت ظهور مسيح ( ع ) ، رستاخيزش و بازگشت مجدد او؟ مسيح در اين باور ، بركت و نعمت بزرگي است كه از جانب پدر آسماني به انسان عطا شده تا گناهانش پاك شده و زندگي مجددي ، اين بار فارغ از گناه آدم و حوا ، آغاز شود و بار گناهي كه انسان را از بهشت راند از سرنوشت بشر رانده شود تا بار ديگر درهاي بهشت هويدا گشته و يا مجازات انسان به علت گناهي باشد كه خود كرده است!

با آرزوي سالي خوش براي هموطنان مسيحي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11  توسط وبلاگ گروهی  | 

دختري به کلیه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي كنند خواهشمندیم خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است.


احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17  توسط وبلاگ گروهی  | 

نترس خدا با ماست!

گفته بودم :
می ترسم از اظطراب کودکانه اش که خواب را از چشمان من ربود.
می ترسم از داستان پوتین های سربازانی که رد پایشان هنوز لنگ می زند .
می ترسم از آنکه آخر دست به دامان این روال آدمیان بمانیم و در لقمه ای نان صدای خواهش کنیم .
گفتی :
نترس خدا با ماست
من انگار اما گریه هایم را به فروغ دستان خدا فروختم یادت هست ؟


احسان

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

و ما روزي جنازه مي شويم!

و در آخر ما روزي جنازه مي شويم ... يا عزيزي دل را مي شكند يا نارفيقي جسم را ... !

احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9  توسط وبلاگ گروهی  | 

مترسكها ايستاده مي ميرند!

پاییز

مزرعه

زردی گندمزار

مترسک می دانست تا او باشد

کلاغها از گرسنگی می میرند

فردایش مترسک خودرا کشته بود

او تازه کلاغها را فهمیده بود!


دیدار دوباره .  .  . بعد امتحانات خرداد!

به نظرم گلناز گرامی نیز موافق باشه.

به امید دیدار

احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط وبلاگ گروهی  | 

پوپك گلدره

نشد كه در مقابل وضوح كبوتران بنشيند و رفت . . . !

روحش شاد / يادش گرامي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

حصار

عكس : احسان حسين نژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 0  توسط وبلاگ گروهی  | 

چه معصومانه لبخند می زنیم

وقتی نقشه های ما

برای ربودن کلاه هم بر باد می رود!


احسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

چه لذتی دارد رها شدن و با روی باز پذیرفته شدن!

احسان

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

27 ساله که قراره فردا بهار بیاد! عکس : آرشیو آزاد کوه

                       

 

((گل زرد, گل سرخ, و غنچه ای که اميدی در دل خود بسته است و دارد باز ميشود.خيلی به اين غنچه فکر مي کنم, خيلی, ساعتها,شبها و . . . هميشه, به اميدش, به آينده اش و به انسانهايی دلهاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان هم با او يکی است و از خود هميشه مي پرسم :

آيا اين غنچه باز مي شود و مي شکفد؟ آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد؟ نسيم بهار گلبرگ هايش را نوازش خواهد داد؟ بلبلی به شوق ديدارش برای او آوازهای عاشقانه خواهد خواند؟ و بالاخره پروانه ای برسرش خواهد نشست و قطره پاک بارانی و شبنمی در دهانش خواهد چکيد؟

نمي دانم, هيچ چيز نمي دانم و اين گل زرد و گل سرخ هم در انتظار او هستند و نگران سرنوشت او. آيا می پژمرد و بر باد می رود و يا می شکفد و زندگی می کند؟ هيچ نمی دانم .

 

اما یک چیز را به خوبی می دانم : هنوز هم باغی هست و هنوز هم غنچه هايی پابرجا, اميد به شکفتن دارند و تمام مسأله هم همين است "بودن", بودنی مقاومتر, صبورتر, آگاهتر و عاشقتر از هميشه.

به اميد آن روز هنوز هستيم، مقاومتر، صبورتر، آگاهتر و عاشقتر از هميشه.

                           


احسان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

بر عاشقان آن حضرت ، تسلیت

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12  توسط وبلاگ گروهی  | 

نگاهت چه رنج عظیمی است ،

وقتی بیادم می آورد

چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته ام . . .

آنتوان سنت اگزوپری

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0  توسط وبلاگ گروهی  | 

باری ای عشق

اکنون و اینجا

هوای همیشه ات را نمی خواهم

نشانی خانه ات کجاست ؟!!!


احسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

دلم تنگه ...

تنگه برای خیلی از چیزها ...

تنگه برای خیلی از کارها ... و حالا ...

من تنها ...

تنها در جستجوی چیزهای بزرگ ...

خدایا ...

دلم بدجوری گرفته


احسان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

و خداوندگار خدا ، عشق را تمام سرود. گوسفندی به ضیافت پیروزی انسان در برابر شیطان ، سربریده شد و این ضیافت شد یک سنت حسنه ، سندت جشن ، سنت عید ، عید قربان. حالا اما تنها ، هر عید گوسفند است که قربانی می شود. ای کاش نفس ها هم سربریده می شد به نیت قرب به خدا ، استحاله در معبود ، یگانگی با یگانه ، ای کاش . . .

سهیل فاطمی


و سخن کلام : بیایید در قربانگاه ، منیت را ، نفس را سر ببریم تا با استحاله در معبود ، رنگ تازه ای به عاشقیت بزنیم. عیدتان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

هزار تا حرف نگفتنی دارم!فقط بذار گم بشم تو خاطرات گذشته! وفتی که آدما تو ذهنم یا سیاه بودن یا سفید!

آره امروز هم  بیاد اون روزهای تلخ و شیرین افتادم. راستی چند سال از اون روزها گذشته؟ از اون روزهایی که کسی نبود که به همراه تو به غروب خورشید نگاه کنه وبخار دهنشو بده بیرون و با تلخی بگه یه روز دیگه هم تموم شد! ولی تو هنوز همونی که بودی نه رنگت عوض شد نه رفاقتت.

یادته اون روزهایی که دوتایی تنهاییامون رو زیر بارش برف تقسیم می کردیم ، تو آغوش همدیگه از دست تلخی روزگاری که ما رو مرثیه خون همراهانمون می کرد  گریه می کردیم و هرکدوم پشتوانه یکدیگر بودیم. چه روزهایی که سودای سربالاییها رو با شعرهای شاملو و سهراب طی نمی کردیم. آخرین غروب خورشیدی که به تماشا نشستیم کی بود؟  آخرین باری که همدیگر رو به آغوش کشیدیم رو بخاطر داری؟

آره احسان من رفتم و از خاطراتمان چند قطعه عکس رو با خودم همراه کردم. هرروز شب به آخرین عکسی که با هم گرفتیم نگاه می کنم و خاطرات دوران تنهاییمان را مرور می کنم. . دلم تنگ شده برای تو و همه اون بچه هایی که سرنوشت ، هرکدامشان را به گوشه ای پراکنده ساخت.

حتی دلم برای زمستون ها و قدم زدنهای زیر برف تنگ شده؟ راستی اونجا برف میاد؟

 

. . . باز هم ممنون از اینکه با این مطلب و با این عکس که خانم گلناز گذاشتن من رو همسفر روزهای بچگی کردی.

 

و اینم برای تو  که مطمئنم مثل من هنوز هم زمزمش می کنی:

چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟

واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟

من مثله سايه ي تو تو واسه من مثل نفس

هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟

قربانت امیر.

6ژانویه 2006

رم-ایتالیا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

این عکس بر روی دیواری نقش بسته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22  توسط وبلاگ گروهی  | 

با آرزوی سالی خوش برای هموطنان مسیحی.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 17  توسط وبلاگ گروهی  | 

به یاد آنانی که رفتند

لحظه ای سکوت کنیم

تا شاید

 صدای  آنانی که مانده اند را بهتر بشنویم

 


احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

مردی با عبای شکلاتی

سید محمد خاتمی به جمع وبلاگنویسان پیوست


احسان

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

 

دیگر بهار را دوست ندارم

چرا که در بهار زیبایی چشمگیر نرگس فرصتی برای خودنمایی به پیچک باغ نمی دهد

اما در زیر چتر پاییز

جوانه ی کوچک کنار حوض هم حرفی برای گفتن دارد

                                                                                                        فرشته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 2  توسط وبلاگ گروهی  | 

هر صبح خورشید به این امید طلوع میکندکه نظاره گر رویش یک جوانه ی تازه باشد.

با تشکر از گلناز عزیزم که من رو به دوباره نوشتن دعوت کرد

و

با سپاس از آقای گنجی

امیدوارم که در شروع دوباره ام برای نوشتن واژه هایم بوی تازگی دهد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1  توسط وبلاگ گروهی  | 

خلوت دلتنگی!

عکس : عباث

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 9  توسط وبلاگ گروهی  | 

شاید سالیان زیادی عشق فراموشمان شده باشد اما در دلهامان نهفته است و چگونگی ابراز آن را کسی به ما نیاموخته است. ما در بیابان عشق هایمان نسبت به هم ناتوانیم.

این متن رو یکسال پیش نوشتم اما منتشرش نکردم و خود نیز نمی دانم چرا!

احسان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12  توسط وبلاگ گروهی  | 

یک-دوستت دارم.نه به خاطر شخصیت تو،بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

 

دو-هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

 

سه-اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

چهار-دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 

پنج-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

شش-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

هفت-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

 

هشت-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.

 

نه-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

 

ده-به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 

یازده-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

 

دوازده-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

سیزده-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار.بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

گابریل گارسیا مارکز

زمانی یک دوست قدیمی بعضی از این جملات را برایم خواند...گرچه آن روز برایم خیلی دلنشین و جالب بودند...امروز فهمیدم که باید همه سیزده جمله را برایم می خواند تا قلبا حرفش را می فهمیدم...اگر  می توانید هر سیزده خط را در زندگی خود عملی کنید بدون رعایت هیچ ترتیبی...و هرگز در هیچ حالتی فراموششان نکنید،براستی خوشبختید!اگر بتوانید از دست دادن را بدون تاسف خوردن یاد بگیرید و به آینده لبخند بزنید...و بتوانید خود را بشناسید...لبخند همواره بر لبانتان باشد حتی اگر غمگین باشید...دستانی باشد تا به شما قلبی را بشناساند...و اگر حقیقت، واقعا آن چیزی نباشد که دنیا به شما تحمیل کرده:بدگمانی ،زمانی که می فهمید عشق کسی که شما را دوست داشته، آنطور که می خواستید نبوده...و بالاخره بتوانید به آینده لبخند بزنید و شکرگزار باشید...سعاتمندید و آن لحظه است که می توانید بایستید و به عقب نگاه کنید و راه درازی که طی کرده اید،ببینید...شاید به اندازه یک عمر...شاید یک ساعت طول بکشد...زودتر راه بیفتید تا زودتر برسید!

(از آقای عبدالرشید رحیمی ممنونم که متن کامل را در اختیارم گذاشتند)

گلناز یقینی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1  توسط وبلاگ گروهی  | 

شاعر آينه ها

. . . و جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد!

۲۱ آذز ۸۰ مين سالگرد تولد احمد شاملو ، شاعر آينه ها.


احسان بشيرگنجي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

چه باد سردی میوزد

درون قلب خالی ام...

 

وقتی از دلم رفتی

در را باز گذاشتی!

 

گلناز یقینی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 16  توسط وبلاگ گروهی  | 

خداحافظ بچه های واحد مرکزی خبر ، رفقای شبکه خبر ، بچه های جام جم ، ایسنا ، ایرنا ، فارس ، بچه های خوب همشهری و کیهان ، خادمان تولید سیما و فنی ، خداحافظ! خداحافظ دوستان گروه مستند سازی سیما ، خداحافظ مسافران پرواز تا ابد! خداحافظ همه آنانی که نامتان و نشانتان را نمی دانیم اما دلمان با شماست. خداحافظ! خدایا ، یاران ما غریبانه سوی تو آمدند و به لطف و عنایت تو امید دارند. خدایا آغوش مهرت را برای یاران غریب ما و خادمان ملت ایران بگشا. خداحافظ! کلام : یاد و خاطره دوستان خبرنگار به ویژه محمود ایل بیگی عزیز ، یاور همیشگیمان خواهد بود. روحشان شاد و یادشان گرامی احسان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

با تو بدرود ای مسافر

 

دلم برای نوشتن تنگ شده. برای گفتن از آنچه بر دل مانده یا بر آنچه در سپیدی خاموش کاغذهایم به جا مانده از تلخی پاییز امسال. از کوچ دوستان خبرنگار و هزاران هزار درد بی درمان دیگر.

براستی که پاییز امسال پاییز تلخیست برای مردمان این دیار.

کوچ ناباورانه دوستان خبرنگار را به جامعه خبرنگاران ایران و تمامی هموطنانم تسلیت عرض می کنم.


احسان بشیرگنجی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

مادر،یک فرشته مهربان است که کام امیدهایم را با شیرینی نگاه عسلی رنگش ، شاد می کند.دوستت دارم مادر...مرا به خاطر سنگدلی و بی انصافی وظلمم ببخش.دوستت دارم مادر...مثل همیشه کودک شیطان کم حواست را ببخش.دوست من باش مادر،مرا درک کن و مثل همیشه نگهبان بی منت آرزوهایم باش.به ا ندازه بزرگی قلب مهربانت،دوستت دارم...

 

گلناز یقینی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22  توسط وبلاگ گروهی  | 

دكتر تنهاي مزينان هفتاد و يك پاييز پيش ،‌هفتاد و يك برگ ريزان پشت اين همه خزان اين ديار ، يك گوشه غريب اين ملك را هاشور آشنايي زد. اگر بود الان هفتاد و يك ساله بود دكتر. جلال آل قلم ده پاييز ،‌ ده تا دوم آذر پيشتر از دكتر آمد و نثر را يك رنگ تازه زد. جوري كه هنوز بعد از سي و پنج سال كه از رفتنش ، ماه و سال رفته ، دلت تنگ شود براي واژه هايش و تعابير غريبي كه غرب را زير تيغ مي كشيد. گفته بود. دكتر گفته بود ، جملات خسي در ميقات جلال عمق « سعي » را مي نشيند. به تفسير گفته بود. جلال گفته بود ، در حج ، در سعي ، عمق غريب اين كار جمجمه هايش را مشتعل مي كند. سالها گذشت و آذرهاي آذري رنگ ساليان دور خفتند اختران اهورايي خاك آسماني و پر اختر ديار ايمان و عشق ،‌دو واژه اي كه سر بريديمشان شايد. نمي دانم چرا كسي به دكتر نمي خواهد بگويد كه آري « اينچنين شد برادر» يا چرا ديگر « كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد » ، سرهنگ نثر ما جلال. واژه چيزي كم دارد ، واژه هميشه چيزي كم داشته و الا اگر يارستني بود و خواستني مي گفتم برادر سنگهاي اهرام هماره بر دوش است و حرفهاي هماره تازه ات در گوش. يا نامه اي مي نوشتم كه ،‌ تكثر عجيب مديرهاي مدرسه را مي بيني مرد؟ هشتادو يك پاييز از آمدن جلال رفته و هفتاد و يك خزان از بهار دكتر گذشته. چه خوب كه پاييز راز بعضي تولدها را خوشبختي هاي دم دستي بهاري درك نمي كند. خزاني بايد براي گفتگو هاي تنهايي دكتر و يك پنجره پاييزي براي نشستن ، تات نشين هاي بلوك زهراي جلال. همين و كمي خستگي.

به بهانه هشتاد و يكمين سالگرد تولد جلال و هفتاد و يكمين سالگرد دكتر .

احسان


کلام : این متن قرار بود دوم آذر منتشر شود اما بدلیل اینکه برای عکاسی از طبیعت در سفر بودم این امکان میسر نشد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

حس شيشه

مي گويند شيشه هيچ حسي ندارد

پس چرا وقتي بغض بخار گرفته بودش

نام تو را بر آن نوشتم گريست؟


احسان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13  توسط وبلاگ گروهی  | 

تنهایی...

در پس تحدب شیشه دل

چون غولی

روحم را می لرزاند.

 

ای فرشته کوچک

که در ابر سرخ فام سحر نشسته ای!

مرا دریاب!

رویای من

برای شیرینی همراهی تو

 بی قرار است...

گویی کودکی زیبا

در بیشه ظلمت

به انتظار بوسه مادر نشسته است.

 

ای فرشته کوچک!

تو را به خدا مرا دریاب!

آخر!

این قطره که بر پشت دست  من نشست

قلب آن کودک بود

که در تنهایی

شکست....

 

 

گلناز یقینی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 3  توسط وبلاگ گروهی  | 

نیایش

عکس : آزادکوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12  توسط وبلاگ گروهی  | 

برای دوست و همنورد عزیزم سعید که ساعاتی مانده به سال تحویل خبر پرواز همیشگی اش را شنیدم.!

دوست داشتم از دوست داشتنی هایم بنویسم. از آنچه سرپایم نگه می دارد ؛ آنچه هر روز صبح به عشقش از خواب بیدار می شوم ؛ آنچه هر شب با یادش می خوابم و اگر خستگی هایم بگذارند ، شب خوابش را می بینم. اما هر چه گشتم نیافتمش. گفتم شاید آنقدر دور است که نمی بینمش ، ولی از کدام جهت باید بروم تا بیابمش؟ اصلا آن چیست که دوست دارمش؟

صبح که از خواب بلند می شوم ، آنقدر خسته ام که انگار نخوابیده ام. تو هم این طور شده ای؟ تا به حال خواب دیده ای که از چیزی می گریزی و هرچه بیشتر تلاش می کنی کمتر به نتیجه می رسی و بعد صبح که از خواب بلند می شوی ، گویی واقعا دویده ای؟ تمام بدنت خسته و کوفته است و توان ایستادن نداری.

پیش تر ها راه می رفتیم. سر تا سر روز را. از کجا تا کجا. آنقدر راه می رفتیم که دیگر. . .  . یادت می آید؟

راستش را بخواهی یادم نمی آید بعد از آن همه راه رفتن به کجا می رسیدیم. اما فکر کنم می رسیدیم! آن روزها باران هم بیشتر می بارید ، زیاد و تند تند ، آنقدر زیاد که سرتاپا خیس می شدیم. وقتی زیر باران راه بروی و دانه های درشتی که هنوز به زمین نرسیده اند تا چرکین بودن آن را یاد آور شوند ، به صورتت بخورند ، آن وقت معلوم نمی شود صورتت از قبل خیس بوده و عابرهایی که با چتر های بازشان تند تند راه می روند تا خیس نشوند ، متوجه اشکهایت نمی شوند. دیگر باران هم نمی آید. بلا می آید ، دود می آید. دیگر راه رفتن هم لذت گذشته را ندارد. زود خسته می شوی ، یا باید کنار خیابان پارکی برای نشستن گیر بیاوری یا به ماشینهای آهنی که با سرعت از وسط خیابان ویراژ می دهند ، مقصدت را بگویی. آنروزها دلم برای بقیه بیشتر از این روزها تنگ می شد. بعد از آن همه راه رفتن یکدفعه احساس می کردم چهار پنج ساعت چقدر زیاد است ، از وقتی دوستم را ندیده ام. راستی تو دلت برای من تنگ نشده است؟ آخرین باری که به یادم بودی کی بود؟ اصلا یادت می آید کسی به اسم من را؟ من گاهی به یاد تو می افتم. وقتی راننده نادانی بعد از یک بوق متد سرش را از پنجره بیرون می کند و چیزهایی می گوید که دیگر به شنیدنشان عادت کرده ام. وقتی . . .

می دانی دلم چه می خواهد؟ می دانم که می دانی. پس بگذار این را اینجا برایت ننویسم تا این یک کلمه حرف هم بین خودمان بماند.

احسان

عصر روز شنبه 14 آبان 84

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

اگر قرار نبود
آن در گشوده شود
چرا کلیدش را بر نداشتند

اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ
تنهایم گذاشتند.*


عمران صلاحی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

تمام نا تمام ما با تو تمام می شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

چقدر عجيبه كه تا وقتي مريض نشي كسي برات گل نمي آره.

چقدر عجيبه كه تا وقتي گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه.

چقدر عجيبه كه بي بهونه كسي هيچوقت برات هديه نمي خره.

چقدر عجيبه كه تا وقتي فرياد نكني كسي به طرفت برنمي گرده.

چقدر عجيبه كه تا وقتي بچه نباشي كسي برات قصه نمي گه.

چقدر عجيبه كه تا وقتي بزرگ نباشي كسي به قصه ات گوش نمي ده.

چقدر عجيبه كه تا وقتي قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد.

و چقدر عجيبه كه تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه!

آره همه چي تو اين دوره وزمونه عجيبه مگه نه؟

احسان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11  توسط وبلاگ گروهی  | 

تضاد تاریکی و روشنایی ، آنجا که پروانه می سوزد و پنهان می شود و یار بیرون می آید و زنده میشود!

عکس از : فتو بلاگ گلناز یقینی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

عباس جعفري

عباس از نگاه يك دوست را در اينجا بخوانيد

* کلام: عباس جعفری سفری جدید رو آغاز کرده و قراره سفرنامش رو هم در فرصتهایی که در طول سفر بدست میاره در وبلاگش منتشر کنه. برای عباس آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم هرجا که هست و خواهد بود شاد باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

حافظ

 
گفتم اى سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب

گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار
خانه پروردى چه تاب آرد غم چندين غريب

خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب

اى که در زنجير زلفت جاى چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب

مي نمايد عکس مى در رنگ روى مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب

بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب

گفتم اى شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب

گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

میهمانی خدا

بفرمایید

شما هم به  مهمانی پروردگار خود دعوتید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

یادم باشه که ، یادت باشه که ، یادم بیاری که ، یادت بدم که ، یاد بگیری که ، یادم بیاری که ، که همیشه بیادتم و یادت هیچوقت از یادم نمیره ، اینو یادت نره.

باشه؟


احسان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11  توسط وبلاگ گروهی  | 

دوستی اطلاع داده بود که کامنتینگ وبلاگ کلام قادر به قبول نظرات دوستان نیست و در اخطاری که می دهد عنوان می کند که افراد از کلمات غیر اخلاقی استفاده می کنند. باید خدمت این دوست و دیگر خوانندگان وبلاگ کلام عرض کنم که مشکل پیش آمده از جانب سیستم بلاگفا بوده است و اکنون این مشکل برطرف شده است و کامنتینگ وبلاگ کلام هیچ مشکلی ندارد.

موفق باشید


احسان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

گاهی فکر می کنم...اگر شیر خوار بودم وآغوش مادر نبود ...اگر عروسک کودکی ام نبود تا به لبخندش،تنهایی ام روشن شود...اگر معلم با یک صدآفرین کوچک  دلم را برای ادامه راه قرص و محکم نمی کرد...اگر نگاهی نباشد تا به گرمیش دلم گرم باشد...اگر پیر شوم و جوان برومندی از ریشه من نباشد تا دستم را بگیرد...اگر تلاشم را با نا امیدی پوچی این دنیا،تباه کنم....پس...معنای زندگی را در کدام لحظه از عمر کوتاهم بیابم؟پس برای چه زندگی کنم؟!گمان  می کنم همه این دلبستگی های کوچک و کوتاه، ما را تا مرحله ای از جاودانگی پیش می برد...هر کدام از این موهبت ها را که فراموش کنم ،قسمتی از شادی رسیدن به محبوب ازلی گم می شود...پس ....دل می بندم!بی هول و هراس!


از الناز دوست گلم که باعث شد دوباره بنویسم ممنونم.

گلناز یقینی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 4  توسط وبلاگ گروهی  | 

گل محمد!

همگان رفته بودند تا که بخوابند . آتش دیگر زبانه ای نداشت و برای خودش در لای سنگ و خاکستر سرخ سرخ بود و ماه هنوز از پشت کوه تن بالا نکشانیده بود دست هایش را به دور زانوانش حلقه کرده بود و به آسمان می نگریست . . این چه ستاره ایست . ؟ گفتم : شعرای یمانی و خواندم
. ستاره آی ستاره
. هرکی مث تو باشه سرش بالای داره
............ خندید و گفت : این یعنی چه !؟
.سازت کجاست گل محمد؟ نفسی از سینه بیرون داد وقامت راست کرد باد در رخت و مویش اوفتاد و در تاریکنای شب گم شد و لختی بعد باز آمد و با سازش بر کناره آتش نشسته شد . پنچه بر سیم ساز نهاد گردن به یک سو خماند و چشم همان چشم هایی که به جایی خیره نبود در تاریکنای شب زردکوه بر هم نهاد و صدا بر نسیم یله داد و خواند .

ابر اگر از قبله آید زود باران میشود
شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می شود


یله کن گل محمد! خلوت شب بر هم میاشوب . این شو باد و این ستاره به گند سیاست میالای . نغمه دیگر کن!
سکوتی افتاد . شهابی غوش کشید و از آسمان افتاد . نگاهش کردم به دور دست هامی نگریست به دور دست های یاد و خیال لابد . نگاهش کردم اما اوچشم بر بسته بود با چشمانی باز آسمان را کاوید و نفس فرو داد و پس تن بر ساز خماند و خواند :

اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی وفای بی مروت
گریبانی که از دست تو چاکست
نخواهم دوخت تا روز قیامت


سیردون بختیاری
عباث!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه

ترانه سرا : بيژن سعيدي

مطلب قشنگ و زيباي پاييز است فصل برگريزان را در وبلاگ ب و ف بخوانيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 18  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

یکبار دیگه مهر شروع شد،ماه مهر،همیشه برایم ماه مهربون بوده...پائیز با بوی نون پنیر ته کیف و سیب زنگ های تفریح که دندانهای شیری ام در آن جا میماند...پائیز با صدای خش خش برگ های رنگارنگ زیر پاهای کوچکم...بازی ای که فاصله ها را برایم کوتاه می کرد.پائیز با خنکی شبهای قشنگش که گرمای طاقت فرسای روزهای بلند و گرم تابستان را از یادم می برد.

شبهای اول مهر از ذوق مدرسه رفتن خوابم نمی برد و ساعتها به روپوش خاکستری نو و کیف و کفش تازه ام ور می رفتم.صبح ها که بیدار میشدیم صبحانه را با صدای گوینده "تقویم تاریخ"رادیو می خوردیم...با خواهر هایم و پدرم راه می افتادیم و راه های طولانی و تکراری بود که با عجله طی می شد و بیچاره پدر من که به خاطر به موقع رساندن ما به مدرسه هایمان، همیشه دیر سر کلاسهایش میرسید...معلم کلاس اولم را خیلی دوست داشتم ،مهربان و صمیمی بود مثل اسمش،خانم صمیمی.یادم می آید که چون بچه نسبتا درشتی بودم،مرا ردیف آخر نشاند...من خیلی ناراحت شدم چون فکر می کردم بچه های تنبل کلاس را ردیف آخر می نشانند ،خانم صمیمی فهمید و برای همه توضیح داد که چرا مرا آخر کلاس نشانده ؛از آن روز به بعد تا آخر دبیرستان من همیشه نیمکت آخر کلاس می نشستم!اولین دوستانی که پیدا کردم،ثریا کسایی و گلناز آقا قزوینی...اولین نمره بیستی که گرفتم ،اولین جایزه و کارت صدآفرین،اولین باری که نماینده کلاس شدم والبته اولین تجربه تلخ تحصیلی:نمره نوزده از املا!آنقدر بچه بودم که فکر می کردم همه چیز تمام شده ،می خواستم ترک تحصیل کنم!!چه روز های شاد و خوش رنگی داشتم،چه قدر زندگی ساده و لذت بخش و بی دردسر بود...حتی خستگی زنگ های آخر را هم به یاد دارم که به امید دیدن کارتونهای برنامه کودک ،تحملش می کردم و نقاشی هایم با آن کوه های نوک تیز و پر از برف و خورشیدی که همیشه می درخشید،انگار که خانه های شیروانی دار نقاشی هایم هیچ وقت رنگ سیاه شب را به خود نمی دیدند.

چقدر سیزده سال زود گذشته است...دبستانی که در آن درس می خواندم نه سال است که خراب شده،قرار بود به جایش یک هتل پنج ستاره بسازند.چه عجله ای داشتم برای بزرگ شدن ،چه می دانستم که چه افسوسی دارد برگشتن به خاطرات روزهای کودکی...کاش هیچگاه آنهمه شادی و سادگی را فراموش نمی کردم،ای کاش ذوق مدرسه رفتن در دلم میماند.هر روز ایده اختراع چیزی به ذهنم میرسید و سعی می کردم غیرعملی ترینشان را اجرا کنم...می خواستم مهندس کامپیوتر باشم بعد مهندس معمار...حالا هیج کدامشان نیستم...رشته ای که می خوانم حتی کوچکترین شباهتی به اختراعات کودکانه ام ندارد!پنج شش سالی است که پائیز هایم را بدون هیچ انگیزه ای شروع می کنم...راه من و خواهر هایم جدا شده ،هرکداممان به نحوی دچار روزمرگی زندگی شده ایم؛همه چیز تغییر کرده حتی وقتی راه میروم مواظبم که برگ ها را لگد نکنم تا صدای خرد شدن و پوچ شدنش آزارم ندهد.یک ماه پیش رفتم به دبیرستانم..چند تا از معلم هایم را که با بعضی از آنها خیلی صمیمی بودم را دیدم ولی هیچکدام من را به یاد نمی آوردند؛خیلی دلم گرفت با آنکه می دانستم حق دارند...زندگی چه ارزشی دارد اگر قرار است همه چیز فراموش شود؟آمدن و رفتنهای آدم ها...دوستی ها...این همه خاطره...این همه زحمت و درس خواندن...ساعت هایی که می گذرند بی آنکه گامی به جلو برداشته شود...از درجا زدن و رکود خسته شدم!آنروز بود که تصمیم گرفتم بنویسم تا حداقل خودم فراموش نکنم...پس ازقشنگ ترین روزهای پائیزم شروع کردم !

 گلناز یقینی

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 21  توسط وبلاگ گروهی  | 

پاييز و تنهايي

پاييز از راه رسيد با تمام عاشقانه هايش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18  توسط وبلاگ گروهی  | 

من زیاد اهل مذهب و این جور چیزها نیستم اما می گن وقتی که بیاد ریشه ظلم و فساد رو از بین    می بره و تمام جهان رو پر از عدل و داد الهی می کنه.

امیدوارم این انتظار هر چه زودتر به پایان برسه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17  توسط وبلاگ گروهی  |