
در پس این چشم ها،
عمیق و مهربان و ساده...
بی گمان خوابی است در سیلان
بر فراز سرزمین های گرم،
با کوه های بلند و چشمه های جوشان و زلال...
و دشتهایی سرمست از عطر گل
پر از نشاط صدای دخترکی خندان....
مدتیه که مجبورم توی نت مطالبی رو سرچ
کنم. نمی دونم چرا، هر بلاگی که بهش برمی خورم ، آخرین پستش مال شهریور 86، گاهی
85، بعضی ها هم 84.
اوایل توجهی نمی کردم، اما حالا مشکوک
شدم و وسواس دارم ببینم بقیه چطور؟!
دلم نمی خواد نویسنده هاشون مرده باشن، با
اینکه اولین باره وبلاگ هاشون رو دیدم، می خوام به تک تکشون ایمیل بزنم، ببینم
زنده ان یا نه؟!

عشق را نغمه ای بود
شاد و در جریان
چون انعکاس آرام رود
در تپش قلب پاک کوهستان

حرفها را قبلا زده ام
به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم
اکنون با دستان خالی
نگاهم به آسمان
مایل به حد بی نهایت سکوت
سرد و خاموشم
تو اما در برابرم ایستاده ای
با شعله گرم و مهربان چشمانت
تشنه شنیدن...
سپیدی روحت آنقدر روشن است
که چشمانم را بر تلالو اش می بندم
{....}
گوش کن
این بار سکوتم را فریاد می زنم
می شنوی؟
می.ش.ن.وی؟
م.ی.ش.ن.و.ی؟
پاسخم
انعکاس صداست...
صدای خودم...
ارمغان باد...
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟چون باشی؟

سلام بهار!چه قدر دلم تنگ شده بود برات!برای عطر گیسوهات که لا بلای شکوفه ها می پیچید...برای ابرای دل گرفته آسمونت،برای سبز تند برگای تازه جوونه زده درختا، برای بوی خاک بارون خورده،برای احوال پرسی های نوروزی،یادکردنها،خندیدن ها،تازه شدنها.
بهار!بیا و توفان به پا کن.هفت روز و هفت شب ببار.سیاهی بدبینی رو بشور.دلهامونو پر از نور خدا کن.از دامن پر از گل محبتت،کمی هم توی دستامون بریز.تا چیزی داشته باشیم برای پیشکشی به مهمونهامون.
بهار! دلم برات تنگ شده.پنجره رو باز میذارم.منتظرت می شینم.بیا و دلمو بهاری کن.

سرما که به تنت می شینه، دونه دونه عضلاتتو موقع لرزیدن حس می کنی.شال گردنتو سفت می کنی و تند تر راه میری.صورتت سوزن سوزن میشه و نوک دماغت قرمز. پیش خودت میگی: حتما بازدوباره مثل دختر دهاتیا صورتی شدم.به خودت می خندی و عین بچگی ها وقت لی لی، الکی احساس سرخوشی می کنی، اینجوری آفتابم پر رنگ تر می شه و سوز هوا کم اثرتر.
به خونه که میرسی،قبل از فشار دادن زنگ، یه نفس عمیق می کشی و بوی سرگیجه آور آش مامانو با خنکی هوا یه جا سر می کشی.میدونی؟ زنگ زدن و پشت در منتظر جواب موندن، به اندازه گرفتن نامه های تا شده با خط درشت و جا به جا خط خطی...لذت بخشه!
ناهارو که میخوری، خستگی کم کم میاد تو چشماتو پلکاتو سنگین می کنه. پرده های اتاقو باز می کنی تا آفتاب پهن بشه روی تختت کنار پنجره. فنجون چاییتو بر میداری ، توی آفتاب می شینی، جرعه های چایی رو تلخ و یواش یواش میخوری تا عطر چای تازه دم تو سرت بپیچه.حالا بعد از مدتها امتحان و سرشلوغی و کار،می تونی رمانی رو که تازه گرفتی بر داری و شروع کنی...

میخوام به نیت ظلم ستیزی امام حسین
دو رکعت نماز بخونم
ظهر عاشورا
از خدا بخوام
دست ظالما رو از سفره مظلوما کوتاه کنه
و صدای مظلوما رو رساتر
چشماشونو بازتر
و اراده اشونو قوی تر
بیاین با هم دعا کنیم
به حق امام حسین....
عسل ، گل به گونه انداخته ، می آید ، کنار مردش می نشیند ، سر بر شانه مرد می نهد و خجلت زده و آذری می گوید : گوش از این آهنگ بر می داری؟
-اگر تو بخواهی ، البته که بر می دارم.
-و به حرفهایم گوش می دهی؟
-هیچ آهنگی را بیشتر از آن دوست ندارم.
-پس فرصت بده بگویم تا تمام شود؛آنوقت جواب بده!
-اگر نخواهی که جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد.
-می خواهم؛ اما حال بشنو، گیله مرد! من دفتری دارم که تمام شعرگونه هایی را که برایم گفته یی، و حتی واژه ها و جمله های مهرمندانه ات را در آن نوشته ام و می نویسم . شاعر بزرگی نیستی . نیما ، شاملو، سهراب و احمد رضا احمدی نیستی؛ اما در کلامت ، شور یک عاشق شمالی هست- بود. حال مدتهاست که در این دفتر ، یک واژه عاشقانه هم ننوشته ام؛ چرا که نگفته یی تا بنویسم. به زبان تو ، آیا آن قدح لبریز از شراب کلام شاعرانه ی عاشقانه ، که می گفتی تا آخرین طلوع و آخرین غروب ، لبریز لبریز خواهد ماند، حالی، شب در آغاز، خالی خالی شده است؟ زمانی ، اگر شاعر بزرگی نبودی – که نیستی – لا اقل برایم ترانه های دلنشین گیلکی می خواندی. دیگر مدتهاست ، که آنرا هم نمی خوانی. نه؟چرا؟
اگر به این پرسشم آنطور که به دلم بنشیند و آنرا به درد نیاورد ، پاسخ بدهی، پرسش دیگری هم دارم ؛ و شاید پرسشی نه، گفت و گویی طولانی .
سکوت.
-.....مدتها ، مدتها در این باره اندیشیده ام عسل ، تا به اینجا رسیده ام که نادلخواهترین نقطه ممکن است :
از شباهت بیزارم عسل! شباهت میان این آواز و آن آواز، این کلام عاشقانه و آن کلام، این نگاه و آن نگاه ، دیروز و امروز.از شباهت ، به تکرار می رسیم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بیهودگی ؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.
چگونه پاسخی بیابم که به دلت بنشیند ، حال آنکه خود، هنوز، به چنین پاسخی نرسیده ام؟ اما عیب ، شاید از من نباشد ، از مرغان مقلد باشد : طوطیان قند پارسی ندیده ی شکر شکن شده. وای بر آن روزی که چیزی – حتی عشق – عادتمان شود. عادت ، همه چیز را ویران می کند- از جمله عظمت دوست داشتن را ، تفکر خلاق را ، عاطفه جوشان را . مشکل من اینست- این شده است – که مدتهاست می بینم که از عشق ، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی که به راستی ، در جهان مهر از یادبرده ما مانده است ، سخن می گویند ، و بیشتر، آنها می گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند.
عاشق ، کم است ؛ سخن عاشقانه ، فراوان.
محبوبی در کار نیست ، اما مطربان ولگرد ، به آسانی ، از خوبترین محبوبان خویش ، و غیبت ایشان، فریاد کشان و مویه کنان ، سخن می گویند.
عسل بانوی من! روزگاری ست - چه بد! – که دیگر کلام عاشقانه ، دلیل عشق نیست ، و آواز عاشقانه خواندن ، دلیل عاشق بودن .
خلوص ، حالیا قصه یی است فرسوده ؛ و عشق را تنها – شاید – طبیبانی هرزه در دکانهایشان ، به شنیع ترین شکل ممکن ، تجربه کنند.
من و تو عسل ، زمانی به کشف عشق رسیده ییم که کودکان بی خیال بازیگوش هم ، سرودهای عاشقانه را ، یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند – با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها ، حتی "غم عشق" را هم عینا ، تقلید می کنند . عزیز من ! غم عشق را . باور نمی کنی ؟
در روزگار ما ، کسانی را می بینی مغموم ، پریشان ، زلف آشفته ، خوی کرده ، بیکاره ، سردرگریبان، با چشمان خمار ، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها – بی آنکه عطر عشق را ، یکبار ، از دور هم استشمام کرده باشند.
عسل! نامه های عاشقانه پرشور نوشتن ، از متداولترین بازی های مبتذل عصر ما شده است ؛ چرا که عشق را محک نمی توان زد ، و هیچ معیاری در کار نیست .
عشق ، آنگاه که به واژه تبدیل شد ، و به نگاه ، و به آواز ، و به نامه ، و به اشک ، و به شعر ، و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد ، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آنرا خرید و به معشوق ، هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است .
عزیز من !
تولید انبوه ، راه را ، مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است .
خوفناک است عسل ! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدنهای عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل !
همه چیز، بدل : نگاه...نگاه...من خجلم که به چشمانت که عاشق درمانده آن هستم ، عاشقانه نگاه کنم ؛ چرا که چندی پیش ، پسربچه یی را دیدم که نگاهی بسیار عاشقتر از نگاه من داشت ، و به دختری ، با همان نگاه ، می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او ، زیبا و به زمزمه سخن می گفت ، چندان که دخترک ، سرانجام ، دل سوخته گفت : " علیرغم جمیع دشواری ها ، من زیست با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم . پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن ، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم ؟ " و پسرک ، چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد .
باز می گویم عسل : دیگر سخن گفتن عاشقانه ، دلیل عشق نیست ، آواز عاشقانه خواندن ، دلیل عاشق بودن . در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را ، کسانی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ، اما قلبهایشان ، تهی از هرشکلی از عشق است ، من وامانده ام که زنبورهایت را چگونه خبر کنم....
راست بگویم عسل : گاهی چنان می انگارم که در قلمروی عشق ، دیگر ، قلم نخواهد رفت ، و در خطه عاشقان ، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد ؛ چرا که به همت سرسختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه راستین قلب باقی نمانده است....
سکوت....
عسل از اشک ریختن باز می ماند و نرم می گوید : گیله مرد ریز نقش من ! بیا و قصه های عشق معجول دیگران و آوازهای مطربان بی عشق را رها کن ! تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار ، و کلام ساده عاشقانه ات را خالصانه بگو . من خلوص را به خوبی تشخیص می دهم و آرام می گیرم.
من جواب می دهم : درد این است که در عصر ما ، خالصانه گفتن را هم یاد گرفته اند.
عسل ، بی تاب ، بر می افروزد : اما... اما... اما... نمی شود به خاطر آنها که عاشقانه گفتن را حرفه یی شده اند ، از از عاشقانه گفتن و شنیدن ، چشم پوشید و به غزل قدما ، چون قدیمی و صادقانه است قناعت کرد .از این گذشته ، بسیاری از آنها که دروغ خوب عاشقانه می گویند یا آوازهای ریاکارانه خوب عاشقانه می خوانند ، از خادمان عاشقان صادق اند ، نه از خدمتگزاران عشق های جعلی و مصنوع خویش .از این گذشته –
-آرامتر بگو ! می شنوم، فاصله معیاری ست برای انتخاب ارتفاع صدا.
-از این گذشته ، هیچ عصری نیست که عصر عاشقان صادق نباشد .فقط تعدادشان کم است ، که همیشه خدا کم بوده است ، و همین قلت عاشقانه زیستن است که به عشق ، شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.
از این گذشته ، تو ، اینک ، از عشق انسان به انسان مکمل خویش سخن می گویی ، حال آنکه صدگونه عشق ، با استحکام باقی ست و در خط گسترش.
و از همه اینها گذشته ، این تویی که شاید روح را چند صباحی به دلائلی به خستگی و دل را به مردگی واسپرده یی ؛ و الا ، پیش از حمله دوم مغولها (در متن کتاب آمده است-گلناز) پیوسته از ملت عاشق ، مردم عاشق و سلطه ناگزیر عشق بر جهان می گفتی . نمی گفتی ؟
-می گفتم و می گویم ؛ اما ای کاش معدودی از آنها که از عشق می گویند ، دست کم معنای آنرا بدانند ، یا حسی از عشق را در قلبهایشان احساس کنند.با این وجود گله ات را رد نمی کنم و منطقت را مردود نمی دانم . ابن که کودکان شیرخواره و تن پرستان بیکاره ، پیوسته از عشق می کویند ، گناه من و تو نیست . اصل ، آن دفتری ست که تو داری ، و شاید زنان دیگری نیز داشته باشند ، که باید ، گهگاه ، در آن چیزی نوشته شود....
*********************************
متنی که در بالا آوردم قسمتی است از کتاب " یک عاشقانه آرام " نوشته " نادر ابراهیمی " ، نشر روزبهان .
مدتها ننوشته بودم. نقل قول هم نکرده بودم... دیدم که مدتهاست کلامی از دسته عاشقانه ننوشته ام که گرچه ضرورتی نداشت ولی حداقل برای تنوع بخشیدن به بلاگ و تلطیف روح بی تاثیر نبود.این قسمت از این کتاب را مخصوصا انتخاب کرده ام هم برای بعضی دوستانم و هم برای آنهایی که عشق را تنها یک بهانه می پندارند.شاید که پند گیرند...
"یک عاشقانه آرام" داستان یک معلم ادبیات مبارز وجوان است از خطه گیلان که داستان زندگی پر فراز و نشیب و گفتگوهای عاشقانه با همسر مبارز آذری اش را در این کتاب آورده است .نثر نسبتا ادبی اش به هیچ وجه از شیرینی کلامهای عسل گونه و خالص این دو عاشق نمی کاهد.پیشنهاد می کنم بخوانیدش چون به قول نویسنده :
...
به همسرم فرزانه ، که با مهر بی حدم به او ، تنها کسی بوده ام که پیوسته عذابش داده ام"...
و افسوس که نمی توان بازگشت و از نو ساخت ؛ اما ، دست کم ، به آنها که در آغاز راهند می توان یادگاری کوچکی داد ؛ شاید به کارشان بیاید.
"یک عاشقانه آرام " و اگر خدا بخواهد و زنده بمانم ، "یک عاشقانه بسیار آرام" یادگاری ست از من و او به همه آنها که در آغاز راهند.....
در پس پندارها خفتن
خندیدن به درد زخم جدایی
و دل سپردن به نسیم معطر بهاری !
و چه سخت است :
کام را به شیرینی عسل شاد کردن
در کلاس شکیبایی نشستن
و رؤیا را در قفس زیستن ، زندانی کردن !
گلناز...خیلی وقت پیش!
درست مثل نوشیدن یک فنجان قهوه ، تلخ تلخ است. قبول کن که تلخ است...حتی اگر با پنج قاشق شکر، شیرین شیرینش کنی، ذات قهوه تلخ است...
جرعه های اول را که می نوشی ، عطر و نرمی جریان گرمی که از گلویت می گذرد گولت می زند ، طعمش را حس نمی کنی...با لذت می نوشی اما کم کم حس می کنی که تلخی اذیتت می کند.
بعضی دوست دارند قهوه شان را داغ و سریع بنوشند ، پر سر و صدا و با جرعه های بزرگ...(جوانترها بیشتر) اینطور مدت کوتاهتری ، تلخی آزارشان می دهد ...عده ای اما دوست دارند بیشتر طول بکشد . در عوض به دنبال چیزی می گردند برای شیرین کردن قهوه شان . بعضی دیگر هم که قهوه شان آنقدر تلخ است که با پنج قاشق شکر هم شیرین نمی شود و تحمل این همه تلخی را ندارند ...ترجیح می دهند فنجان را نصفه بنوشند ، به شاهزاده و درخت و گربه ای که ته فنجان زندگی می کنند، اهمیتی نمی دهند ؛ منتظر پایان کار نمی مانند ، سرنوشت را خودشان می سازند.

زمانی انسان، براستی ،شاد و خوشبخت خواهد بود که خدا را ، نه تنها برای نعمتهایی که به او داده است، که برای آنچه از او گرفته نیز، سپاس گوید...
عکس از امیر نادر ، گلخانه رز هلندی ،اصفهان ،۱۹/۱/۸۴
گلناز
روزی غرق در تفکر
ناگهان خود را در دیاری یافتم
دور دست و غریب
دیدم کامل مردی در کنار من است
با نگاهی مهربان
به نرمی از من پرسید:
"چرا اینطور گرفته ای؟"
گفتم :فکرم پریشان است
گفت:"شاید کمکی از من ساخته باشد"
گفتم: به دنبال حقیقت می گردم
گفت:" در خود فرو رو،کلیدش را در قلبت می یابی
خیالهایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن
آن وقت حقیقت در قلبت می تابد
پرسیدم:از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟
پاسخ داد:"در این مرحله،اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی
و تفاوت بین ادیان نمی گذاری
یعنی به مرحله خود شناسی گام نهاده ای"
مرحله خود شناسی؟
"در مرحله خود شناسی می دانی که
از کجا آمده ای
چرا به ابن دنیا آمده ای
در اینجا چه باید بکنی
و بعد به کجا می روی"
گفتم:نمی دانم در اینجا چه باید بکنم؟
گفت:"به وظایفمان عمل کنیم
به دیگران خیر برسانیم
و بکوشیم انسان واقعی باشیم"
انسان واقعی؟
" بله، کسی که
به راستی دلسوز ،نیک خو و نیکخواه باشد
از شادی دیگران شاد شود
و از غمشان غمگین
و در پی یاری به دیگران باشد"
چگونه؟
" با دیگران همیشه همان باش
که می خواهی با تو باشند
و هرچه بر خود نمی پسندی
بر دیگران مپسند"
گفتم:گفتنش آسان است...
او ادامه داد:"...اما به کار بستنش دشوار"
گفتم:نشیب و فراز زندگی
گاهی عرصه را بر من تنگ می کند
و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم
گفت:"در راه حقیقت ، سعادت واقعی ،باز گشت به سرمنزل ازلی است"
سر منزل ازلی؟
" بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم
اما داناتر و مهربانتر"
فکری کردم و پرسیدم:
این همه را از کجا می دانید؟
لبخندی زد و گفت:
"عمرهایی تحقیق و تجربه"
...ممنونم،حالم خیلی بهتر شد
اما شاید باز سؤالاتی داشته باشم
می شود باز شما را دید؟
با لبخندی مهربان
دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:
هروقت که بخواهی؛من همیشه هستم"
گلناز یقینی
بهار زندگیت مبارک احسان جان!تولدت را به تو و خانواده ات به خصوص مادر مهربان و زیبایت تبریک می گویم.امیدوارم همیشه شاد و موفق و سرزنده باشی.![]()
بارون می باره...بارون می باره...
از ابرا داره آسمون می باره
توی هر قطره
اشک ستاره داره
رو گل و گلدون می باره
بارون می باره...بارون می باره...
بارون می باره...بارون می باره...
نیگا کن توی آسمون آینه ها رو
توی هر قطره عکس شهرای مارو
زمین جگرگوشه واکن لبارو
بنوش قطره های شراب خدا رو
غماتو فراموش کن
تا می تونی می نوش کن
با رنگای دیوونه دل
چشمامونو مدهوش کن...
نگا کن که ابرا چقدر شاد می بارن
با آواز و شور و فریاد می بارن
می بارن و تموم میشن و میرن اما
به هرگوشه بذر میلاد می بارن
تو هم چون ابر بهار
به دشت های فردا ببار
تموم شو،گذر کن،برو
بمون در هزار تا بهار
بارون می باره...بارون می باره...
بارون می باره...بارون می باره...
![]()

-زندگی را بدینگونه آموخته ام:ارزش تو به چند لحظه حال بستگی دارد.حافظه کوتاه مدت است،با ما همراهی نمی کند،گویا تمام اتفاقات در رؤیا افتاده اند.
· پس واقعیت کجاست؟
-آنرا در قلب من بیاب!
چند لحظه گذشت....و فراموشی...
· پس واقعیت کجاست؟
-آنرا در قلب من بیاب!من اگر در قلب تو نباشم،چند لحظه بیشتر زنده نخواهم ماند اگرچه صد سال زندگی کنم.آیا این را می دانستی؟
چند لحظه گذشت.....
· چه چیز را؟
-آه!هیچ!به خاطر آن چند لحظه زندگی ممنونم،یاد مرا در جایی مدفون کن تا کسی حتی با گام های نرم و سبکش،نتواند سکوت خواب فراموشی مرا بشکند.
گل
ناز یقینی


هیچ یلدایی تا ابد بی سحر نمی ماند...چشم انتظار لحظه ای باش که خورشید امیدت می تابد...
گلناز یقینی