
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونه کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت!
افشین یدالهی
گوشه اولین کتابی که باز کردم ، نوشته بود : در خبر است که حق جل جلاله سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد ؛ یکی از آن " آه " بود که ابراهیم بر دوام گفتی : آه.
اگر تندرستان و اهل سلامت را نودونه نام بیاید ، اهل بلا را یک نام بیاید. نودونه نام از همه زبان برآید ، اما آه از میان جان برآید. زبان و کام را به آه ، راه نیست.
وقتی می گویند تو جای حق نشسته ای یعنی همین؟! آه ، اسم تو باشد یا نباشد ، هرم نفس های عاشقان ، دلسوختگان ، ستمدیدگان و بی پناهان است و این حکایت تمثیلی است از این که تو در نفس های هر عاشقی ، هر بی پناه و دلسوخته و سرگشته ای هستی و به قدر نفسی حتی چشم از آنها بر نمی داری . . . برای همین هاست که دوستت دارم وقتی آنقدر حضورت در زندگی ها تماشایی است که آه می شود نامی از نام های تو ، کدام کس را می شناسی که " آه " نگوید؟! چه تورا بشناسد ، چه نه! چه دوستت بدارد ، چه نه! و چه بداند به هر آهی که می کشد صدایت کرده یا نداند!
آه نام توست! حتی اگر آنها که آه می گویند ندانند تو را صدا می زنند ، تو ، خودت که می دانی. جواب می دهی سلام ؛ شاید! شاید برای این است که آه کشیدن ، آراممان می کند. هر بار که آه می کشیم ، تو همین جا سلام می گویی و ما آرام می شویم.
اگر نشد رمضانی را به جشن بنشینم ، به جشن سخن گفتن توبا زمین ، با مردم ، باانسان ؛ اگر نشد مهمانی تو را شبیه پرشکوه ترین مهمانی انسانی و روحانی پای بکوبم ، تمامش را آه می کشم تا آنی ، و کمتر از آنی از یادت خالی نشوم.
توضیح به ریحان : متن فوق رو تا جایی که من اطلاع دارم نوشته محبوبه حقیقی ، منتشر شده در نشریه چلچراغ هست. در آنجا هم اشاره ای به نام خانم نظرآهاری نشده بود.
باز هم ممنون
در سرزمین آفتاب و زمزمه طنین نخستین کلام ، سلام است. پس سلام!
سلام محسن و گلناز ̗ هزاران کیلومتر آن سو تر! سلام به شما که می روید تا در دورترین نقطه دنیا ، فردایتان را نقش بزنید.
مجالش را دارید کمی برایتان حرف بزنم؟ فقط نگویید گوشم پر است جان عزیزتان ، که مال من هم پر است و مال همه به گمانم!
می دانید ، این روزها طعم گسی دارد برای من که دوست را قاب کردم کنج طاقچه دلم و اندازه زدم با قاب نگاهم! اندازه مانده هنوز. هنوز یعنی هم شانگی با ازل ، هم طرازی با ابد! هنوز را اینبار شما معنی کنید... . می دانید ، دل یعنی آخرین خاکریزی که از آدمیت ما باقی مانده ! دانستن این حرفها در کوچه های این خاک شاید راحت تر باشد. دانستن اینها در جایی که شما می روید نه که ممکن نباشد ... بحث ترجمه است. روح کلمه از بین می رود. این سالها ، نشستم و با چشمهای خسته و بی باور تماشا کردم رفتن دوستان و عزیزانی را به آن سوی آبهای آشنایی چون تماشگری خاموش! بی آنکه بخواهم چند سطری برایشان خط خطی کنم! آنهم به بهانه دل کندن ها و رفتنهایشان از این خاکی که دوستش می دارم با همه وجود. ( قطعا می دانید دوست داشتن این خاک و سرزمین هیچ ارتباطی به دوست داشتن سیاست مردانش ندارد) اما حکایت شما با همه آنها فرق دارد. حداقل به این دلخوشم که شما دیگر در این روزگار فراموشی ادواری ، مرا در حالتی شبیه ناچار و ناگزیر به یک یادم تو را فراموش مهمان نمی کنید! امیدوارم البته. دوستی ̗ با شما آنقدرها ارزشش را دارد که بنشینم و بنویسم از تنگی دل! که بهانه ای شود برای دوباره نوشتنم در این خانه مشترکمان. خانه ای که دلم برای نوشتن در آن تنگ می شود ، تنگ شده است! اما هر بار که می خواهم از سر دلتنگی اینجا راخط خطی کنم نمی دانم چرا دستم به نوشتنن نمی رود! شاید همین نوشته بهانه ای شود برای از نو شروع کردن! پس خوشحال خواهم شد شما هم در این گردکیری خاک فراموشی کلام ، همکلامم شوید و اینجا را مهمان نوشته هایتان بکنید. از پشت این صفحه شیشه ای منتظر نوشته هایتان باشم؟!
برای من همین خوب است که گاه دلتنگی ها ، بر روی آن بلندی ها ، در پی سودای صعود ، به دوستانی بیندیشم که در دور ترین نقطه دنیا فردایشان را نقش می زنند و به انتهای افقی می اندیشند که حتی در دوردست ها هم پیدا نیست ، اما هست! و کلاهم را از آن بالاها ، از روی قله ها برایشان بر باد دهم. و این بودن انگیزه ایست برای همه ما در دندان بر هم فشردن و ایستادن در برابر غول نازیبای زندگی ، غولی که دلش را خدا خورده است. اگر خدایی باشد. اگر!
پ.ن : خط خطی هایم را بگذارید به حساب دلتنگی!
پ.ن 1 : غیرت یعنی این که یادبگیری دست بگذاری روی زانوهایت تا قوتش را چند وقت یکبار اندازه بگیری. یعنی باید زیر سایه خودت خنک بشوی یک عمر!
پ.ن 2 : چه فرقی می کند شما این حرفها را کجا ، در کدامین روز از سال بخوانید ، یا چه فرقی می کند وقت خواندن این حرفها من در پی کدام سودا ، سربالایی کدام یک از کوههای این سرزمین را بالا بکشم! فرقی نمیکند ، هر کجا که باشید ، هر کجا که باشم از آن بالا کلاهم را برایتان برباد خواهم داد به نشانه سلام. سلام و دوستی!
پ.ن پایانی : صمیمانه و صادقانه برایتان در راهی که در پیش دارید آرزوی موفقیت می کنم. شاد باشید هماره.
با دوستی : احسان

آیینه ها دچار فراموش اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
زنده یاد قیصر امین پور
یادش گرامی
پیروزی در برابر شکست هیچ است. هیچگاهبه سمت شکست نمی رویم. به سمت ما می آید. چشم می گردانیم و می بینیم ما را فرا گرفته و غرق در زیبایی می شویم. شکست هیچ نفرتی در خود ندارد. این نفرت است که می خواهد خود را به شکست تحمیل کند. شکست مرحله ای از لذت است که مرگ تنها یک کلمه می شود. از مرگ بدتر هم وجود دارد. حذف حذف مرگ است.
دومان ملکی / ماهنامه گلستانه / خرداد ۸۶
با اين همه كلمه كه از در و ديوار ذهن و خيال مي رود بالا ، با اين آشفته حالي كه هيچش نيست دوا جز پناه آوردن به همين كلمات بي پناه ، چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
نوشتن در دنياي مجازي شايد پاسخي باشد به يكي از اين چه بايد كردها.!
روزي همسفر نيمه اين ره بودم در فضاي كلام. دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند، تلخ يا شيرين تحملم كنند، از خالي شدن هراسيده ام ، پر بارم كنند ، از تنها شدن دلتنگم، همراهي ام كنند و از ديگري بودن فراري ام ، گاهي مرا به خود بودن ميهمانم كنند:
سلام.
كلام حس خوبي بود براي نوشتن و بودن. تجربه اي متفاوت تر از آنچه كه در ديگر جاها نوشته بودم و مي نويسم.
...
و امروز آمده ام تا بروم. بروم و كلام را بسپارم به دوستاني كه در اين مدت تنهايم نگذاشتند و همكلامم شدند تا كلام سكوت را تجربه اي دوباره نكند. بسپارم به دست : گلناز ، محسن ، فائزه و ري را و تمنا كنم كه نگذارند سكوت در كلام حكمراني كند.!
گلناز ، محسن ، فائزه و ري را ، تجربه بودن در كنار شما و روزهاي خوبي كه با كلام داشتم رو هرگز فراموش نخواهم كرد.
و اما سخن آخر : و دگر از چه ياد كنم كه اينك خود همه يادم!
با دوستي
احسان - ۳/۲/۱۳۸۶
مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب
و من...
و من مي روم
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح نشسته اند!
مي روم که آغاز کنم
از امروز روز تا فرداي روزتر
اما
آخر بي همسفر که نمي شود پريد...!
وقتي ماه با قصه هايش
مرا
به كوچه هاي خواب برد،
خورشيد
تمام آرزوهايم را
بر خاك پاشيد
و خوابهايم
رفتند
تا دورترين سياهي شب
بي ماه ،
بي خورشيد !
امروز
تنها مانده ام
با خيال آرزوهاي شكسته
در كوچه هاي
پر طپش كودكي ...!
تکرار روزهای سرد
زردی عصرهای پنجشنبه را
ورق می زند.
بی تو انگار آخر زندگی
همیشه
به جمعه ختم می شود!

آزاده زیستن فراموش کردن بود
و چه آزاده زيستم من
به قدمت ابديت
در انديشيدن به تو!
چهار نفر بودند كه اسمشان : همه كس ، يك كسي ، هر كسي و هيچكس بود.
اينان كار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند كه يك كسي اين كار را به انجام مي رساند. هركسي مي توانست اين كار را بكند اما هيچكس اين كار را نكرد! يك كسي عصباني شد چرا كه اين كار ، كار همه كس بود. اما هيچكس متوجه نبود كه همه كس اين كار را نخواهد كرد!
سرانجام ، داستان اينگونه تمام شد :
هر كسي ، يك كسي را سرزنش كرد كه چرا هيچكس كاري را نكرد كه همه كس مي توانست انجام دهد!
خب حالا شما كداميك از اين چهر نفر هستيد؟!
تا حالا فكر كردين؟!

سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّ
شبهای ارغوانی قدر ، دستهای استغفار و نیاز ...حضورقلبی می خواهد کاش عطسه های اس ام اس هم امان دهند!!!
عكس : مجید : سعیدی
اين عكس و متن رو تو وبگردي هاي ديشب اينجا پيداش كردم.
به مه پيچيدم
به ابرها پيوستم
گريان رفتم و تمام شدم.
مرا از درختان بپرس
شايد به تو بگويند
روزي از اينجا آبي گذشت
به اندازه جدايي تلخ!
مرا از برگها بپرس
شايد به تو بگويند
روزي باراني باريد
قطره هايش همه شور!
عمران صلاحي
عمران صلاحي هم رفت. او امروز در سن 60 سالگي بر اثر سكته قلبي جان به جان آفرين تسليم كرد. خبر كوتاه بود و چه تلخ بود!
روانش انوشه باد.
ساده تر از اين نمي توانم برايت بنويسم. حالم ... خوب نيست. لطفا مرا سوال پيچ نكن. من از اينكه « گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود » خوب نيست. به هم مي خورد. اما از من نپرس چرا؟ من از مرز گاهي گذشته ام. به هرگز رسيده ام. همان هرگز كه مي گويند : « هرگز از مرگ نهراسيده ام. » شاملو را مي گويم. چه ربطي دارد به «حالم خوب نيست » خودم نمي دانم. اما تو هم اگر دچار « گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود » شوي ، دلت را به هر دري مي زني تا از مرز آن بگذري . . . شايد به هرگز رسيده اي . . . شايد به هيچ. نمي دانم. من از « نمي دانم هاي » خودم بيزاري ام گرفته است. بايد دلم را ، آتش را ، گوشه اي ، دخمه اي گنجه اي ، جايي دفن كنم. ببخش اگر دارم چرت و پرت مي گويم. مي بافم. گفتم كه حالم . . . خوب نيست. نمي دانم از اين تنهايي هزار ساله است يا از اين دل وامانده كه گويي كسي نيست تا نشاني خانه هاي سكوت ، خانه هاي پر از تنهايي را به او بدهد.
يادش بخير . . . آدمها !
يادت نيست ، اما . . . با خودم دوست بودم. نهايتا يادش بخير . . . حالا ، حالم خوب نيست و با خودم . . . دوستي محال است. كودكي هايم را كه نگو . . . دورند ، دور ، خيلي دور. مثل آن نان و خربزه اي كه در آن بعدازظهر كودكي پيش آن تاك انگور خورديم ، با آدمهايي كه دورند ، دور ، خيلي دور.
چه طعمي داشت آن نان و خربزه. آن تاك انگور ، آن بعدازظهر كودكي. آن آدم هايي كه ديگر نيستند و اگر هستند باز نيستند.
كودكيهايم را مي گويم. يادت هست. نه مي دانم. اين يكي را خوب مي دانم كه يادت نيست. تو كه در كودكي هاي من نبودي ، تو در خودت در كودكي هاي خودت بودي ، چه حيف ! يادت نيست ... اما كودكي هايم ... حالم خوب بود. شايد نان نبود ، شايد عشق نبود ، شايد همسايه نبود ، شايد دوست نبود ، اما كودكي هايم بود.
![]()

To lose thee-sweeter than to gain
All other hearts I knew.
از دست دادنت شیرینتر است
از ربودنِ همه دلهایی که میشناختم.
امیلی دیکنسون

«خداحافظ آقاى سادگى و متانت!»
اين را بچه هاى ايران یکسال پیش گفتند. اما صدايى كه گرفته و بالغ هم در فضا پيچيد.اين صدا آشناترين بود. صداى بچه هايى كه براى اولين بار صفحه شناسنامه شان را براى خاتمى هديه كرده بودند.
آنها با متانت تمام و صدايى دورگه گفتند: بدرود آقاى رئيس جمهور.

سال هاست كه مرده ام
نكته
1 قصه ویرانی حسین پناهی از همین سر خط شروع شد. او باید تنها می ماندتنها تا چند روز
پس از مرگ.
۲حسین پناهی، هیچ كس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یك جا حراج كرد. فقط همین، فقط
۳زندگی برای حسین پناهی، به قول رسول نجفیان در كهكشان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روی زمین.
۴ و كسی نمی داند حسین پناهی دقیقا چندم مرداد مرده است. پس بدهكاریم به سرنوشت مردی كه می گویند حدودا در یكی از همین روزها مرده است. به تقویم نگاه كن، دو سال بی پناهی گذشت.
بخش اول
گنجشك، كشیك، كشك. پس آغاز می كنیم «سرگذشت مردی را كه هیچ كس نبود، با این همه تو گویی اگر نمی بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود.» پیش از آن «این سرگذشت كودكی است كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید.» این سرگذشت مردی است كه می خواست به كودكی اش برگردد، كفش برگشت برایش كوچك بود، چشمانش به انجیر ماند و... مرد. چه آسان از مرگ خود می نوشت، «حسین پناهی». دوستانش نمی دانند چه روزی مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمین زدند. پزشكی قانونی برای روز ۱۷ مرداد جواز دفن صادر كرد، كارشناسان می گویند ۱۴ مرداد، ما هم می گوییم همان. به تقویم نگاه كن، ۱۴ مرداد است. روزی كه می گویند حسین پناهی، حدودا در آن مرده است
«فروغ» در زمستان تبخیر شد و حسین در تابستان یخ كرد. انگار شاعر به مرگ خود آگاه است. فروغ «ایمان آورد به آغاز فصل سرد» و نوشت: «نگاه كن چه برفی می بارد.» و پناهی می گفت: «ما بدهكاریم به كسانی كه صمیمانه زما پرسیدند معذرت می خواهم، چند مرداد است و نگفتیم چون كه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است.
... و كسی نمی داند حسین پناهی دقیقا چندم مرداد مرده است. پس بدهكاریم به سرنوشت مردی كه می گویند حدودا در یكی از همین روزها مرده است. به تقویم نگاه كن، دو سال بی پناهی گذشت.
متولد هیچ وقت
كسی نمی داند او چه روزی مرده است. طنز تلخی است زندگی مردی كه حتی روز تولد هم ندارد.
حسین پناهی، حدودا در یك سالی متولد شد و حدودا در یك روزی مرد. در شناسنامه، مقابل كلمه «تولد»، این چند عدد پشت سر هم نشسته اند: ۱۳۳۵، اما نتایج كالبدشكافی پس از مرگ و آزمایش DNA، سال ۱۳۳۹ را نشان داد. نشان به آن نشان كه حسین پناهی، روزی به مسعود جعفری جوزانی گفته بود: «دوست ندارم بیش از ۴۰ سال عمر كنم»، عدد دوم نزدیك تر به حقیقت یا حداقل شاعرانه به نظر می رسد. گرچه حس شعر تنها با به خاطر سپردن یك نكته برانگیخته می شود: «حسین پناهی در یك شهریور به دنیا آمد و در یك مرداد از دنیا رفت.»
«... و من چقدر دلم می خواهم همه داستان های پروانه ها را بدانم كه بی نهایت بار در نامه ها و شعرها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند.»
وقتی شاعری بمیرد، تمام پروانه های مرده اش دوباره زنده می شوند. حالا حسین پناهی در اوج است. همه می خواهند راز پروانه های سوخته اش را بدانند. نویسنده ای خلاق، بازیگری دوست داشتنی و شاعری فوق العاده چیزهایی كه وقتی زنده بود، نبود، بود
گنجشك، كشیك، كشك. از آغاز مبهم سرگذشت، فاصله گرفته ایم و سه كلمه مرموز بدون توجیه مانده اند. لحظه آغاز حرف های دوستان است، برای یافتن پاسخ های هزار سئوالی بی جواب.
«در كودكی او را به دلخوشی یك حبه قند وادار می كردند. نگهبان شلتوك های برنج باشد و نگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسین می شكست وقتی غروب هر روز به جای قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه مزه می كرد.»
رسول نجفیان خاطراتش را دوره می كند و به خاطره ای می رسد از كودكی های حسین پناهی. روزهایی كه در روستای دژكوه نگهبان شلتوك ها بود، به وعده حبه قندی و عاقبت كشك. حكایتی كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقیقت زندگی حسین پناهی. «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.»
هیچ كس مثل خودش
حسین پناهی، هیچ كس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یك جا حراج كرد. فقط همین، فقط «حراج كردم همه رازهایم را یك جا دلقك شدم با دماغ پینوكیو و بوته گونی به جای موهایم...»
حكایت «خود بودن» حسین پناهی را از زبان رسول نجفیان بخوانید: «حسین درون خودش گم بود درون گرا بود و حوصله آدم ها را نداشت. او همیشه خودش بود. در نقش ها، در شعرها و نوشته ها. یادم می آید كه اولین بار، سال ۱۳۵۹ حسین را دیدم. من در گروه فیلم و سریال صدا و سیما رفت و آمد داشتم كه گفتند یك سری از جنگ زده ها در قبرستان امام زاده قاسم، به این كارها علاقه دارند. پدر عبدالله اسفندیاری گفت آنجا جوانی زندگی می كند كه با همه فرق دارد و حرف های جالبی می زند. آن جوان، حسین پناهی بود. آن روزها حسین همراه با همسر و دو دخترش لیلا و آنا كنار یك مقبره خصوصی زندگی می كردند. بعدها حسین برایم تعریف كرد كه قسمتی از كنار سنگ قبر فروریخته بود و از آن بوی بدی خارج می شد. همسر حسین در این شرایط وضعیت روحی نامناسبی پیدا كرده بود. شب ها خواب مرده آن مقبره را می دید كه می گفت: «شوكت خانم، چه می خواهید از من مگر قبر من سفره یا میز است كه رویش غذا می خورید» بعدها حسین مرا برد آنجا و محل زندگی اش را نشان داد. حسین «یك گل و بهار» را از ماجرای زندگی خودش در قبرستان امام زاده قاسم ساخت. او در كارهای دیگرش هم خودش بود. مثل «مثل یك لبخند» و یا «دو مرغابی در مه». آن دو مرغابی، حسین و همسرش بودند كه در مه گم شدند.»
زندگی برای حسین پناهی، به قول رسول نجفیان در كهكشان ها گذشت. او سرش در آسمان بود و تنش روی زمین. مسعود جعفری جوزانی همین تعریف را با واژه هایی دیگر معنا می كند. «حسین یك سر بزرگ پرسئوال داشت، یك دل بزرگتر و دستی بزرگتر از دل و سر اگر هزار تومان داشت و می دانست كسی به آن پول بیشتر از خودش احتیاج دارد، حتما آن را می بخشید.»
... و این سرگذشت كودكی است كه كودكی نكرد و مردی كه زندگی نكرد تا نكرده هایش، شعر باشد
به شیرینی گناه
گناه شیرین بود، مثل پپسی بعضی ها برای رفتن خلق شده اند، برای وداع. همان كه نصرت رحمانی در توصیف كودكی هایش می گفت: «نگاه كن چگونه دست تكان می دهم گویی مرا برای وداع آفریده اند.» نیازی به مرور آدم های دور نیست. شعر بی قراری برای رفتن، در زندگی حسین پناهی كه می گویند دو سال پیش در یكی از همین روزها مرده معنی می شود. گذشتن های حسین پناهی از همان ماجرای كشك و قند شلتوك ها آغاز شد، از حوزه علمیه گذشت، از خانواده عبور كرد و.. از خود رد شد.
تمام این رفتن ها، حالا پس از عبور از خود پناهی، سئوال شده اند. چرا حسین پناهی از حوزه علمیه جدا شد و سرگردانی در تهران را آغاز كرد رسول نجفیان خوب به خاطر دارد: چون گناه، مثل پپسی شیرین بود. «همسر حسین همیشه از رفتارش گلایه داشت. می گفت پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه دارد. حالا حسین به شهر آمده و دیوانه شده. دیگر من نه دنیا را دارم و نه آخرت. به حسین می گفتم چرا این رفتار را می كنی می گفت چون گناه شیرین است. به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گفتم كه گناه شیرین است.»
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است: «زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد?»
شیرینی گناه، كیسه های ماست، روغن پیرزن و حسین پناهی كه هیچ وقت بازیگر خوبی نبود و خوب تر هم نشد. پاسخ آن سئوال بی جواب روشن است
گم گشته ام، كجا ندیده ای مرا
آه كشید و گفت: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» قصه ویرانی حسین پناهی از همین سر خط شروع شد. او باید تنها می ماند تنها تا چند روز پس از مرگ.ممكن است بعضی ها در هنرمند بودن حسین پناهی هنوز شك داشته باشند اما بی گمان كسی نیست كه همسر او را هنرمند نداند. حتی دوستان صمیمی اش «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.» حسین پناهی این را گفت و تنها ماند.
«همسر حسین خیلی فداكار بود. تحمل اخلاق خاص او واقعا هنر می خواست. با این حال، حسین از جایی احساس كرد كه باید تنها باشد. خانواده اش را خیلی دوست داشت اما ناچار شد آنها را راهی زادگاهش كند و در تهران تنها بماند. حدود ۱۰ سال پیش بود كه همسر حسین با بچه ها برگشت ده و حسین ویرانی را آغاز كرد.»
این برداشت رسول نجفیان از ماجرای جدایی حسین پناهی و خانواده اش است. اما رد این جدایی را می شود در شعرهای او هم پی گرفت و به بن بست رسید «مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكی بسته بودی به بازوی من من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز، روز زندگانیم.» در واژه ها، دنبال راز تنهایی نگردید، مسعود جعفری جوزانی شعر را برایتان معنی می كند. «حسین همسر و فرزندانش را برگردانده. می گفت خودم گم شده ام. آن بازوبند سبزی را كه مادربزرگ به بازویم بسته بود، گم كرده ام. خودم در این شهر نابود شده ام، چه برسد به خانواده ام. در كل حسین دنبال تنهایی بود. خودش را از همه پنهان می كرد. آدم وقتی جویای چیزی باشد، از همه می برد و می رود دنبال آن هدف.»? و حسین تنها ماند. در جست وجوی آن سئوال بی جواب، تا چند روز پس از مرگ. یك جمله ذهن را قلقلك می دهد: «كارمند به چای زنده است، هنرمند به تنهایی.»
نازی، نازی مرد
«بیا زیر چتر من كه بارون خیست نكنه.» هیچ وقت، هیچ كس، هیچ جا نبود كه زیر چترش برود. تمام عمر را دنبال یك «نازی» گشت همان كه در شعرهایش یك معشوقه بود، برای جلد كتاب طرح شد اما آدم نشد. نازی نداشته اش را می شود به نام های دیگر هم صدا كرد و جواب نشنید: آرزو، نیاز و? رویا، كه خواب به چشم هایش نمی آمد تا لااقل در عالم خواب به او برسد نازی نبود، بود. «می گفت من فقط یك نازی می خوام. یكی كه منو درك كنه. نفرت داشت از دخترهایی كه نمی فهمیدند و می خواستند به او بفهمانند كه دركش می كنند.»
رسول نجفیان تنهایی های حسین پناهی را به خاطر می آورد و در خاطرات نازی زنده می شود.
«همیشه در این كهكشان راه شیری دنبال یك نازی می گشت. كسی كه عاشق باشد و با او از گزند باران های سمی روزگار، زیر چتر پناه ببرد. اما هرگز نازی نیامد... آخ اگر نازی آمده بود. آخ اگر رویا، تنها یك نام از دایره المعارف بی پایان نام ها نبود. روز، روز زندگی با نازی كه نبود، گذشت تا روزی كه یك شعر، دیگر رویا نبود: «... و این چنین شد كه پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم.»
فصل سقوط
دغدغه های یك فرار، زندگی در قبرستان امامزاده قاسم، یك گل و بهار و دو مرغابی در مه صدای شهرت در اوج بود. پس فصل سقوط چگونه آغاز شد
حسین پناهی را با نقش های همیشه خاص اش به ذهن سپرده ایم. خیلی ها حق دارند خیلی سئوال بپرسند تا بلكه راز انزواطلبی حسین پناهی برایشان حل شود.
از نانوشتنی ها كه بگذریم می رسیم به شنیدنی های دوستانش، بخوانید: «اگر می گذاشتند كارش را پیدا كند، امروز از خاطراتش حرف نمی زدیم. نمی گویم حسین ایراد نداشت اما ایرادهایش هم از همان سرخوردگی بود. حسین خیلی دوست داشت كاری بسازد از جریان زندگی یك طلبه جوان. متولیان فرهنگ او را حمایت نكردند اما از كارهای معمولی دیگران حمایت می كردند. این مسائل البته برای همه پیش می آید، با این حال حسین حساس بود. او مثل ما پوست كلفت نبود. حتی در برخوردهای روزمره، تحمل نداشت كسانی را كه حس شاعرانه ندارند، كنارش باشند این برخوردها، این بی توجهی ها او را ویران كرد.»با حرف های رسول نجفیان قانع نشدید حق با شما است، این انزوا، تنها حاصل عوامل بیرونی نبود. حكایت در خود فرو رفتن حسین پناهی را با زبان مسعود جعفری جوزانی ادامه می دهیم.
«شاعر بود. از بد حادثه، زمان و مكان شاعر را تحمل نمی كند. شاعری بود كه از راه شعر گفتن نمی توانست زندگی كند و بیشتر به این دلیل بود كه بازی می كرد. این مسائل حسین را رنج می داد. سرش در عرش سیر می كرد اما مثل هر آدم دیگری پایش در گل بود. زندگی او را چسبانده بود به زمین. موقعیت خوبی نداشت كه صرف نوشتن كند. حسین نمی توانست برای نان درآوردن مدح كسی را بگوید. او همیشه این مشكل را داشت كه می خواست پرنده باشد. اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است.»
... و این فصل سقوط حسین پناهی بود. فصلی كه از ترس سوز كشنده بیرون، حسین موفقیت را پشت دیوارها حبس كرد تا در خلوت یك شب تابستانی بمیرد
دفتر خاطرات
رسول نجفیان: «حسین معمولا بی پول بود. یك بار برای تمرین دو مرغابی در مه، تاكسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع ۲۰۰ تومانی تازه آمده بود و كرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تاكسی خوشش آمد، ۲۰۰ تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر كن، بقیه اش را بگیر. حسین گفت بقیه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود كه مسافران تاكسی گفتند پول درست است، گفت مگه شما دیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، كسی باور نمی كنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا بكنیم.»
رسول نجفیان: «حسین برای بازی در یك گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب كرده بود. پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.»
رسول نجفیان: «یك بار حسین هوس كرد كنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیام بخوانیم. شرط كرد كه هر كس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نكنیم.»
مسعود جعفری جوزانی: «یك روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من ۱۵ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعا پول نداشتم كه به او بدهم. بعدها فهمیدم كه حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پول خودش را به آبدارچی داده.»
رسول نجفیان: «یك بار با حسین رفتیم حوزه هنری كه برای كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسین از حوزه پول گرفته بود. آمد بیرون و گفت پول ها را نمی خواهم. عصبانی بود و پول ها را پرت كرد داخل جوی آب. آب پول ها را برد و حسین نشست كنار خیابان گریه كرد.»
مسعود جعفری جوزانی: «یكی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یك روز گریه می كرد و فرو ریخته بود. یكی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او كرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یك طرح دارم كه تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروكیده. سایه خیال را برایش نوشتم كه با آن دیپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستی هم ۸۰ درصد به خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.»
مسعود جعفری جوزانی: «سال ۱۹۹۸ وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می كردیم. آن زمان تمام دارایی حسین ۱۰۰ هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هركس از راه رسید، بخشید.»
رسول نجفیان: «همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یك فتوكپی خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرینت گرفتن دستگاهش خراب شده.»
مسعود جعفری جوزانی: «یك روز گفت نمی خواهم بیشتر از ۴۰ سال زندگی كنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا می شیم.»
عبدالله اسفندیاری: «حسین عادت داشت استكان و نعلبكی چای را نشسته بگذارد. از اینكه استكان و نعلبكی، پس از مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یك روز راننده رفته بود دنبالش تا بیاید سر تمرین یك سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزی در این فرصت تمام استكان و نعلبكی ها را شسته بود. حسین آن قدر ناراحت شده بود كه دیگر نمی خواست كار كند.»
رسول نجفیان : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكه جام جم دیدم . گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم كه حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس كردم این آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.»
روزشمار مرگ
۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استودیو دارینوش و ضبط صدا برای تكمیل آخرین قطعه كاست سلام، خداحافظ.
۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسی غیر از خرید دو بسته سیگار از بقالی محل، چیز دیگری نمی داند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزی كه می گویند حسین پناهی حدودا در آن مرده است.
۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسین پناهی از بقال محل دو بسته سیگار نخرید.
۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه یك مرده قطع نمی شود.
۱۷ مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسین پناهی كشف شد.
شهرام فرهنگی / روزنامه شرق
کلام : یادش گرامی
امروز دوشنبه است. غروب امروز به اندازه تمام هفت گانه هاي جهان پر از تقدس است. اين غروب را به تمام غروب هاي زمين ترجيح مي دهم به اين دليل كه از احساس رهايي يافته : نه اندوه ، نه تاسف ، نه دلتنگي ، درست مثل زندگي كه درون زندگي مي خزد. همه چيز روبه راه است و من دلم مي خواهد مثل شازده كوچولو هزار بار از سياره آرام خودم اين غروب دوشنبه را تماشا كنم : ( والا پيامدار ، براي اين غروب آرام دوشنبه كه معجزه اي بزرگ است ، براي تمام معجزه هايي كه از هزار سال پيش تا ابد برايمان فرستاده ايد و مي فرستيد دوستتان دارم.
كلام : بعثت حضرت رسول اكرم ( ص ) پيامبر رحمت و انسانيت گرامي باد!
تنهایی علی و فریادش در خلاء چاه عمق انزوای انسانیت است. هیچ چیز این دنیا به آن آرمانی که خلیفه مسلمین می خواهد شبیه نیست. نه دشمنان از جوانمردی بویی برده اند نه دوستانش از پایمردی.
سخت است برای چنین مردی سخن گفتن با مردمی که در خم اول کوچه فهم مانده اند. امروز یادمان دیدار با علی است. کسی که اگر حکمران نمی شد باز هم علی بود و هیچ اش نیاز به این گیوه پاره امامت نبود. سیاستمداری که دروغ نگفت ُ حتی به مصلحت. از علی ( ع ) می آموزیم اما آموختن چاره نیست. با علی باید آمیخت.
سالروز ولادتش بر شما هموطن تهنیت باد.
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی . . .
راستی دلم که می شود!
قیصر امین پور
چند روزي است صدا و سيماي جمهوري اسلاي ايران مظلوميت مردم فلسطين را كه اين روزها اوج گرفته است را به تصوير مي كشد. از خنده ها و شادي هاي جواناني مي گويد كه مشغول تماشا و لذت بردن از مسابقات جام جهاني هستند و در ديگر سو از اشكها و وداع جواناني كه اين روزها تنها آرزويشان اين است كه شب بار ديگر تمام اعضاي خانواده را در كنار هم ببينند سخن مي گويد. اما غافل از اينكه در گوشه اي از همين سرزميني كه ما در آن زندگي مي كنيم ، هموطناني به خاك و خون كشيده شده اند. هموطناني كه تنها گناهنشان مرزنشيني است. هموطناني كه قرباني هيچ و پوچ سياست شده اند. آري براي دومين بار در هفته جاري منطقه مرزي سرو اروميه ( مرز ايران و تركيه ) از سوي نمي دانم چه كساني مورد حمله قرار گرفت. هموطناني جان خود را از دست دادند و عده اي ديگر زخمي شدند. نمي دانم چرا كسي نمي خواهد روايت رنج مردممان را حكايت كند؟ نمي دانم آيا سرنوشت مردم ملتمان تا اين اندازه بي اهميت است براي مسئولانمان؟ نمي دانم چرا خبرها را كتمان مي كنند؟ اين روزها دلم مي خواهد درد خود را فرياد زنم. بگريم به حال خودم ، مردمم. مردمي خسته.
خيال نكنيد از مظلوميت مردم فلسطين چيزي نمي دانم. نه . من هم انسانم. مسلمانم و هر بار كه تصاوير غم انگيز حوادث فلسطين را مي بينم ، نوعي نفرت سراسر وجودم را مي گيرد. مي دانم چه رنجي مي كشند. چه سختي هايي را تحمل مي كنند. اما نمي توانم قبول كنم كه مردم سرزمين مادريم در گوشه اي ، در سكوت و غربت به خاك و خون كشيده شوند و آنگاه بجاي اينكه به حال خودمان دل بسوزانيم به حال مردم ديگر ملتها بگرييم.
باور کنید اين عدالت نيست!
سيزدهم تيرماه جشن تيرگان است. ايرانيان قديم اين روز را گرامي مي داشتند. تن به آب مي سپردند و خداوندگار را ستايش مي كردند. تيرگان اگر چه به اهميت نوروز و مهرگان و سده نبود ، اما از يك سو بزرگداشتي بود براي فرشته آب و از سوي ديگر يادواره اي بود براي " آرش".
آرش كمانگير ، دلير مرد ايراني كه جان در كمان نهاد و از فراز دماند كوه تيري پراند و جغرافياي ايران را معنا كرد.
در اين سالها هنوز در بخش هايي از مازندران جشن تيرگان برپا مي شود ، هر چند در سكوت و غربت !
" آرش " چه واقعيت باشد ، چه آرزو تفاوتي نمي كند. نام او هم سنگ نام ايران است. مهم اين است كه ايران هنوز واقعيت دارد.
. . . آرش !
سه شنبه روز در هفته نو ، تيرگان روز از تيرماه ، جشن يادمان توست و چه پرشكوه است پيمان ما براي پاسداشت نام ايران در گستره گيتي. صبحگاه سه شنبه به احترام نام تو و به عشق ايران زمين تن به آب مي سپاريم ، چنان كه پدرانمان مي سپردند و تير و ناهيد را به عشق مي خوانيم كه كشتزارهامان سبز و بارور باشد و دلهامان شاد.
امشاسپندان آمده اند ، سرودشان نيك گفتاري و نيك كرداري و نيك رفتاري ست ، و ما كه ريشه مان در نام توست و دستهامان بر درخت ستبر و باشكوه كردار و رفتار علي ( ع ) آنان را خوش آمد مي گوييم. باشد آنچنان كه ذره ذره پراكندي بر خاك ايران ، از هر جا گلي رويد و چشمه اي جوشد و ماه تا ماهي نام سرزمين مادري را فرياد زنند.
با احترام.
تيرگان 1385 هجري خورشيدي
در میان عاشق و معشوق همه توهمات جهان جاری است!
مدتي بود كه تصميم گرفته بودم دستي به سر و روي كلام بكشم. اما هر بار بنا به دلايل گوناگون اين كار به تعويق مي افتاد تا اينكه امروز از بي نظمي صفحه اصلي وبلاگ كلافه شدم و موقتا قالبي از قالبهاي طراحي شده توسط بلاگفا را انتخاب نمودم. سيستم بلاگفا ديگر قادر به خواندن كامل قالب قبلي نبود. به همين دليل تصاوير بلاگ باز نمي شد و بالا آمدن صفحه به طول مي كشيد. در اولين فرصت سعي خواهم كرد ايرادات قالب قبلي رو بر طرف كنم و كلام را با همان قالب اصلي راه اندازي نمايم.
راستي اين پست بهانه اي شد تا يادي بكنم از ساير نويسندگان اين وبلاگ. به جز گلناز عزيز از هيچكدام اين دوستان اطلاعي ندارم. مدت بسيار زيادي است كه ننوشته اند. اميدوارم اگر اين مطلب را مي خوانند همتي كنند و دست به قلم شوند و بار ديگر كلام را ميهمان نوشته هاي زيباي خود كنند.
در آخر از دوستان عزيز : گلناز ، فرشته و محمد عذرخواهي مي كنم كه بدون اطلاع آنان تغيراتي در وبلاگ داده ام.

ای مسیح مریم کاش این ، بارِ گناهم کم بود!
میلاد حضرت مسیح ( ع ) را به تمام هموطنان مسیحی تبریک و تهنیت عرض می کنم. همیشه ایام شاد باشید و خرم.
احسان
آشنایی اتفاقی من با محمد تفنگدار بر می گردد به روزگاری که قدم در راه پر مخاطره نوشتن گذاشته بودم. او با سخنان خود چراغ راهی بود برای پیمودن این راه خطیر.
و اکنون من بنا به پیشنهاد خانم یقینی دیگر نویسنده این وبلاگ از جناب محمد تفنگدار دوست بزرگوارم دعوت می کنم تا ما را در نوشتن کلام همراهی کنند.
امید که دعوت ما را بپذیرند و ما را در این راه پر مخاطره همراهی کنند.
با دوستی .
احسان بشیرگنجی.

من همیشه بهانه ای برای سرودن ترانه امید داشته ام
تو بمان تا شعری برای زندگانی داشته باشم
شعرش از خودمه اما عکسش ؟
احسان

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری – باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
اخوان