
من ، چه پنهان از تو ، در پنهان
گاهي انديشيده ام با خويش،
كاندرين تاريك ژرفِ نيستي ، واقصاي ناداني ،
چيست هستي ؟ يا بگو هستن؟
چون ندانستن ، نبودن راشناسم ، ليك
چيست بودن ؟ چيست دانستن ؟
من – چه پنهان از تو ، پنهان از خدا چون نيست –
گاه پرسيده ام از خويش :
مي توان دانست آيا، چيست دانستن؟
مي توان دانست بودن چيست؟
در حياط كوچك پاييز در زندان- م- ا ث