تبليغاتX
كلام

 

حرفها را قبلا زده ام

به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم

اکنون با دستان خالی

نگاهم به آسمان

مایل به حد بی نهایت سکوت

سرد و خاموشم

 

تو اما در برابرم ایستاده ای

با شعله گرم و مهربان چشمانت

تشنه شنیدن...

 

سپیدی روحت آنقدر روشن است

که چشمانم را بر تلالو اش می بندم

 

{....}

 

گوش کن

این بار سکوتم را فریاد می زنم

می شنوی؟

می.ش.ن.وی؟

م.ی.ش.ن.و.ی؟

پاسخم

انعکاس صداست...

صدای خودم...

ارمغان باد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2  توسط گلناز  | 

 

بین زمین و آسمان درمانده ام...

 

و پرواز در آسمان را طلب می کنم در حالی که روی زمین سینه خیز می روم، سینه ای که مالامال دردست و ای دریغا و وامصیبتا هم مرهمش نیست.

 

هر وقت نگاهم به آسمان می افتد دستی یا طنابی آرزو می کنم تا مرا با خود بدانجا ببرد.

اما نه، باید پرنده شوم و خود به پرواز درآیم.

افسوس که پریدن از روز ازل آسان به کس یاد نمی دهند...

 

و هر بار که با خیال صاحب بودن اندک قدرت پرواز به کرانه ای پرواز می کنم، دیری نپاییده، سقوط می کنم و کنار جنازه ام، خودم را می بینم که می خندد: هی فلانی طنابت را به من وصل کرده ای و آرزوی پرواز داری؟ چاقو بردار و طناب پاره کن تا پروازت به سلامت باشد.

 

از آخرین بار سقوطم چاقوهای زیادی را امتحان کرده ام اما همه، تنها طناب سازنده ی خود را پاره کرده اند و پاره کردن طناب من نمی دانند.

 

تنها چاقویی که پرندگان، همه بر توانایی های فوق العاده اش صحه می گذراند چاقویی است دولبه که همه کس را یارای استفاده از آن نیست.

گویند حینی که طناب را می برد جان را هم می ستاند، سپس جانی تازه می بخشد و آب حیات در رگ روانه می کند و آن گاه است که خود را در آغوش آسمان بینی.

نیز، زبان را ببرد. ازین رو هیچ پرنده ای یارای صحبت کردن با آدمیان نیست.

یا نه، آدمیان را یارای شنیدن صوت خوش پرندگان.

 

اما شاید پرندگان بشنوند.

آهای پرنده ها! من به تنگ آمده ام، کس از شما می داند نشانی چاقو را؟ از کجا بیابم؟

آخر تا کی فریاد بزنم

آسمان آسمان آسمان... من زمینی ام!

 

مدت هاست خسته اما امیدوار، رو به آسمان، ماه را به تماشا نشسته ام.

ماه چاقویی به من داده و خواسته تا طنابم را ببرم! چاقو اصل نیست اما خوب می برد.

 

هم چنان می برم اما...

اما ماه، مقام صبر را آواز می خواند.

 

دلم را به دست ماه سپرده ام و دستم را به دست صبر،

شاید صبر، دستم را در دستان مهربان ماه بگذارد.

 

آن روز

شاید در آغوش آسمان باشیم،

شاید آسمان نوازشمان کند،

و شاید دیگر هیچ گاه خسته نباشیم...

نه من، نه ماه.

 

 

پی نوشت:

 

شعر زیر رو از عبدالکریم سروش، امروز توی سایتش دیدم. به گمانم بی مناسبت نیست:

 

خسته ی خاکم وگر بر آسمان آرمانم
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم

 

همين قفس برگيرتا اين  نفس باقی است ما را
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

 

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

 

بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم

 

ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

 

به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟

 

سينه مالامال در دست ای دريغا غمگساری
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم

 

از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم

 

در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم

 

نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

 

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

 

خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

 

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0  توسط محسن انواري  | 

پیروزی در برابر شکست هیچ است. هیچگاهبه سمت شکست نمی رویم. به سمت ما می آید. چشم می گردانیم و می بینیم ما را فرا گرفته و غرق در زیبایی می شویم. شکست هیچ نفرتی در خود ندارد. این نفرت است که می خواهد خود را به شکست تحمیل کند. شکست مرحله ای از لذت است که مرگ تنها یک کلمه می شود. از مرگ بدتر هم وجود دارد. حذف حذف مرگ است.

دومان ملکی / ماهنامه گلستانه /  خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23  توسط احسان بشیرگنجی  |