تبليغاتX
كلام

 

وقتي نغمه ي مطرب مهتاب رو مي شنوي...

 

دل از جا كنده مي شه

 

و ذهن تا منتهي اليه لطافت گل به پرواز در مي آد و

                                    هم آوا با صداي رودخونه آواز مي خونه

 

اما افسوس كه نمي تونه جسمو با خودش ببره...

 

ديگه حتي زخمه هاي شوريده ي تنبور رو هم نمي شنوي...

 

 

   مطرب مهتاب رو ...

 

   ... آنچه بديدي بگو،

                   آنچه بديدي بگو،

                                 آنچه بديدي بگو...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط محسن انواري  | 

 

همون زمانی كه فكرشو نمي كني رخ مي ده

 

و درست موقعي كه نا اميدي از همه جا، از همه كس حتي از خودت،

به جستجوي گمشده ات، و به اميد نسيمي كه روح خسته ات رو بهش بسپاري، به كوهستان مي ري.

 

...

 

توي كوه ماه رو مي بيني.

 

ماه به تو مي خنده و

                   نسيمی دستتو مي گيره.

 

خنده هاي ماه به دلت مي شينه

نسيم، راه رو نشونت مي ده

                                 توي راه قدم بر مي داري.

 

انگار گرماي خورشيد تو رو به اينجا كشونده. خورشيدي كه هميشه هست اما گاهی نمی بینی اش.

 

وقتي مي شيني تا به ماه نگاه كني و خنده هاشو ببینی، به راهي كه طي كردي فكر مي كني و به حادثه اي كه تو رو به این راه کشونده. یه اتفاق فرخنده!

 

...

 

در پی حادثه نباش، دلتو به نسیم بسپار ...

 

 

 

 

ماه كوهستان رو دوست دارم

 

دلم براي كوه تنگ شده...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 14  توسط محسن انواري  | 

با اين همه كلمه كه از در و ديوار ذهن و خيال مي رود بالا ، با اين آشفته حالي كه هيچش نيست دوا جز پناه آوردن به همين كلمات بي پناه ،  چه بايد كرد و چه مي توان كرد؟
نوشتن در دنياي مجازي شايد پاسخي باشد به يكي از اين چه بايد كردها.!

روزي همسفر نيمه اين ره بودم در فضاي كلام.  دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند، تلخ يا شيرين تحملم كنند،  از خالي شدن هراسيده ام ، پر بارم كنند ، از تنها شدن دلتنگم، همراهي ام كنند و از ديگري بودن فراري ام ، گاهي مرا به خود بودن ميهمانم كنند:
سلام.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12  توسط احسان بشیرگنجی  | 

كلام حس خوبي بود براي نوشتن و بودن. تجربه اي متفاوت تر از آنچه كه در ديگر جاها نوشته بودم و مي نويسم.

...

و امروز آمده ام تا بروم. بروم و كلام را بسپارم به دوستاني كه در اين مدت تنهايم نگذاشتند و همكلامم شدند تا كلام سكوت را تجربه اي دوباره نكند. بسپارم به دست : گلناز ، محسن ، فائزه و ري را و تمنا كنم كه نگذارند سكوت در كلام حكمراني كند.!  

گلناز ، محسن ، فائزه و ري را ،  تجربه بودن در كنار شما و روزهاي خوبي  كه با كلام داشتم رو هرگز فراموش نخواهم كرد.



و اما سخن آخر : و دگر از چه ياد كنم كه  اينك خود همه يادم!

با دوستي 

 احسان - ۳/۲/۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13  توسط احسان بشیرگنجی  |