تبليغاتX
كلام

فریادهای سوخته

 

من با کدام دل به تماشا نشسته ام

آسوده

        مرگ آب و هوا و نبات را

مرگ حیات را؟

 

من با کدام یارا

در این غبار سنگین

مرگ پرنده ها را

                  خاموش مانده ام؟

 

در انهدام جنگل.

در انقراض دریا.

در قتل عام ماهی

من با کدام مایه صبوری

              فریاد برنداشته ام

                                آی!....؟

 

پیکار خیر و شر

کز بامداد روز نخستین،

آغاز گشته بود،

در این شب بلند به پایان رسیده است!

خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست!

 

وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم

بر خاک ریخته ست!

 

در تنگنای دلهره،اینک

           خاموش و خشمگین،به چه کاریم؟

فریادهای سوخته مان را

در غربت کدام بیابان

از سینه های خسته برآریم؟

 

ای کودک نیامده!ای آرزوی دور

کی چهره می نمایی؟

ای نور مبهمی که نمی بینمت درست

کی پرده می گشایی

 

امروز دست گیر،که فردا

از دست رفته است

انسان خسته ای که نجاتش به دست توست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 21  توسط فائزه روحاني  | 

 

گفت با فراموشي اش چه کنم؟

 

گفتم با يادش نغمه اي بسرا و ساز به دست گير و هم نوا با نغمه اش آنقدر بنواز تا دستانت زخم شوند.

هر وقت خواستي در فراموشي اش اندکي بياسايي و دستت را زير سر نهي، سوز انگشتانت غفلت يادش ز سر بیرون می کند.

 

 

پی نوشت:

 

هدیه ی این روزها می تونه یه قول برای هیچ گاه فراموش نکردن باشه. قولی که شرط لازمه. و عمل به این قول کفایت شرط.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21  توسط محسن انواري  | 

وقتي ماه با قصه هايش

مرا

به كوچه هاي خواب برد،

خورشيد

تمام آرزوهايم را

بر خاك پاشيد

و خوابهايم

رفتند

تا دورترين سياهي شب

بي ماه ،

بي خورشيد !

امروز

تنها مانده ام

با خيال آرزوهاي شكسته

در كوچه هاي

پر طپش كودكي ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17  توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

وقتي چيزي به كسي مي دهي – شايد ارزش چندان نداشته باشد،

ولي همين هديه كردن ، بخشيدن ، بي نهايت رضايت بخش است.

فقط كسي را در نظر بگير كه تمام حيات او يك هديه است،

هر لحظه ي او يك تقسيم است! او در بهشت بسر مي برد.

 

 

راستی به این فکر کردی که هدیه ی روز والنتاین  رو به کی بدی ؟

   مادر ....

  پدر ....

             خواهر ..برادر ....

        یه دوست ....

    همسر ...

یا شاید هم هدیه ای رو بخوای به خودت بدی؟

یا نه شاید هدیه ای  لایق اون کسی که از صمیم قلب دوست داری پیدا نکردی!!

 

به نظرتون هدیه ما به خدا می تونه چی باشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 0  توسط ري را  | 

 

-          پیچ شمرون؟

-          بیا بالا.

-          سلام. شب بخیر.

-          سلام آقا. بسته نشد، دوباره!

.

.

.

-          فضولی نباشه ها. خیلی خسته به نظر می یاین. چشاتون می گن.

-          آره. الان چند شبه نخوابیدم!

 

-          خوب به جای رانندگی تو این وقت شب، برین بخوابین.

-          آی آقا. می خوام، ولی یه هفته است خواب به چشام نمیاد.

 

-          چرا؟

-          فردا موعد بدهی ام سر می رسه. ندارم بدم. یک میلیونه. منِ کرایه کش از کجا بیارم؟

 

-          خوب اگه نخوابی جور می شه؟

-          نه، ولی وقتی خوابم نمی بره چی کار کنم؟ جاش تا صبح کار کنم بهتره که!

 

-          اگه یه میلیون بهت بدن می تونی بر گردونی؟

-          چرا که نه. جون می کنم صبح تا شب. ولی کی حاضره یه میلیون به ما بده؟ یه میلیونه کم نیستش که.

.

.

.

-          بیا آقا جون. این چکو بگیر. فردا صبح برو بانک. هر وقت جور کردی، به همین حساب برگردون.

.

.

.

-          آقا این حساب خالیه. چکو برگشت بزنم؟

-          خالیه؟ امکان نداره. خودش دیشب بهم داد. آدم محترمی هم بود.

 

-          منم نگفتم محترم نیست. ولی این بیچاره یه میلیونش کجا بوده؟ اول هر ماه یه چندر غاز حقوق میاد تو حسابش و همون روزم میاد بر می داره. حالا چی کار کنم؟ برگشت بزنم؟

-          نه. ولی دوست دارم بدونم چرا سر کارم گذاشته؟ شماره ای ازش ندارین؟

.

.

.

-          سلام. مرد حسابی، سر کارمون گذاشتی؟ حسابت خالی بود که.

-          سلام. احوال شما؟ اول بگو ببینم دیشب راحت خوابیدی؟

 

-          آره. ولی چه فایده؟ بدهی امو چه کارش کنم؟ چرا بهم دروغ گفتی؟

-          قصد دروغ نداشتم. می خواستم یه خواب آروم بهت هدیه کنم، همین. کار بدی کردم؟

      حالا هم می تونی چکو برگشت بزنی یا این که پاره اش کنی...

 

 

بر اساس خاطره ای از "مهدی اخوان ثالث"

 

 

سوال: ارزش بعضی چیزا نسبیه. به نظر شما بعضی وقتا یه خواب راحت یه میلیون نمی ارزه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 2  توسط محسن انواري  | 

 

 

سرما که به تنت می شینه، دونه دونه عضلاتتو موقع لرزیدن حس می کنی.شال گردنتو سفت می کنی و تند تر راه میری.صورتت سوزن سوزن میشه و نوک دماغت قرمز. پیش خودت میگی: حتما بازدوباره مثل دختر دهاتیا صورتی شدم.به خودت می خندی و عین بچگی ها وقت لی لی، الکی احساس سرخوشی می کنی، اینجوری آفتابم پر رنگ تر می شه و سوز هوا کم اثرتر.

به خونه که میرسی،قبل از فشار دادن زنگ، یه نفس عمیق می کشی و بوی سرگیجه آور آش مامانو با خنکی هوا یه جا سر می کشی.میدونی؟ زنگ زدن و پشت در منتظر جواب موندن، به اندازه گرفتن نامه های تا شده با خط درشت و جا به جا خط خطی...لذت بخشه!

ناهارو که میخوری، خستگی کم کم میاد تو چشماتو پلکاتو سنگین می کنه. پرده های اتاقو باز می کنی تا آفتاب پهن بشه روی تختت کنار پنجره. فنجون چاییتو بر میداری ، توی آفتاب می شینی، جرعه های چایی رو تلخ و یواش یواش میخوری تا عطر چای تازه دم تو سرت بپیچه.حالا بعد از مدتها امتحان و سرشلوغی و کار،می تونی رمانی رو که تازه گرفتی بر داری و شروع کنی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2  توسط گلناز  | 

  

خواب کاذب ترک دیار دوست، بی تابم کرده بود؛

اما نجوایش بی درنگ دلم را گرم کرد.

می خواهم با صدایی خستگی ناپذیر تا طلوع برایش بخوانم:

 

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

 

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

 

شعر از: سهراب

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1  توسط محسن انواري  | 

میخوام به نیت ظلم ستیزی امام حسین

دو رکعت نماز بخونم

ظهر عاشورا

از خدا بخوام

دست ظالما رو از سفره مظلوما کوتاه کنه

و صدای مظلوما رو رساتر

چشماشونو بازتر

و اراده اشونو قوی تر

 

بیاین با هم دعا کنیم

به حق امام حسین....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3  توسط گلناز  | 

تکرار روزهای سرد

زردی عصرهای پنجشنبه را

ورق می زند.

بی تو انگار آخر زندگی

همیشه

به جمعه ختم می شود!

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23  توسط احسان بشیرگنجی  | 

در کودکی...

در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودنم خوش حال باشم یا نباشم!چون هیچ موضع گیریِ خاصی در برابر زندگی نداشتم!

در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم!

آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم!از هیأت گل ها گرفته تا مهندسی سگها،از رنگ و فرم سنگ ها تا معمای باران ها و ابرها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار،همه و همه دلمشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند.به سماجت گاوها برای معاش،زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس،توقعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها،اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد!هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه،مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی همنوعان زحمت کشم که برایم قرن ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده،خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟!

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنبم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن،بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچگاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و ما را با هود می چرخانند!

ما در هیأت پروانه ی هستی،با همه ی تواناییها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم!برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد!یادمان باشد کسی مسؤول دلتنگی ها مشکلات ما نیست!اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد،انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور میدزدد!البته به نظر میرسد!تا به نظر شما چه باشد؟

                                                                       حسین پناهی

                                                                       روحش شاد

                                                                                                                                                                                 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0  توسط فائزه روحاني  | 

  

"من" و "تو" دو نفر بودن از تبار آدم. هر کدوم جایی ازین کره ی خاکی دنیا اومدن و زندگی رو شروع کردن. سال ها گذشت تا این که...

 

تا این که "من" و "تو" بزرگ شدن و تونستن خودشون رو پیدا کنن، اما تنهای تنها.

بعد از مدتی، تنهایی باعث شد از خودشون خسته شن و چشم به اتفاقی و منتظر غریبه ای، به جاده زل بزنن.

تا این که...

 

تا این که حادثه ای باعث شد "من" و "تو" توی همون جاده با هم آشنا شن. و این آشنایی خیلی زود منجر به تولد "ما" شد! کودکی از تبار دل!

 

"ما" تونست اونقدر خودش رو تو دل "من" و "تو" جا کنه که به کلی خودشون رو فراموش کردن و تنها فکرشون شد "ما". دیگه همه جا و همه وقت با "ما" زندگی می کردن.

تا این که ...

 

تا این که یه روز "من" و "تو" مهمونی ناخونده گیرشون اومد. اسمش "خودخواهی" بود و از تبار عقل. انگار از سال ها پیش، "من" و "تو" اونو می شناختن اما بعد از تولد "ما" به کلی فراموشش کرده بودن. اون روز هم کارشون این شده بود که "ما" رو مدام به رخش بکشن.

ولی "مهمون" که به "ما" حسادت می کرد یواش یواش سرشون رو با حرفای منطقی اش گرم کرد. اونقدر گرم تا این که ...

 

تا این که "من" و "تو"، "ما" رو فراموش کردن و فقط به "مهمون" فکر کردن. اون هم انگار قصد رفتن نداشت و شده بود یکی از اعضای خونه!

ما هم که می دید مدت هاست فراموش شده، یه شب بی سر و صدا خونه رو ترک کرد و چند روز بعد خبر مرگش به گوش "من" و "تو" رسید.

 

"من" و "تو" هم نشستن و گریه کردن. اما نه برای غم از دست رفتن "ما" که به خاطر ترس از بازگشت به دوران تلخ تنهایی گذشته خودشون.

 

الان هم همسایه ها می گن هر شب به خاطر "مهمون" با هم دعوا دارن.

 

از "ما" هم فقط خاطره ای باقی مونده...

 

گر از دوست چشمت بر احسان اوست   تو در بند خویشی نه در بند دوست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0  توسط محسن انواري  | 

آزاده زیستن فراموش کردن بود

و چه آزاده زيستم من

به قدمت ابديت

در انديشيدن به تو!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10  توسط احسان بشیرگنجی  |