
عسل ، گل به گونه انداخته ، می آید ، کنار مردش می نشیند ، سر بر شانه مرد می نهد و خجلت زده و آذری می گوید : گوش از این آهنگ بر می داری؟
-اگر تو بخواهی ، البته که بر می دارم.
-و به حرفهایم گوش می دهی؟
-هیچ آهنگی را بیشتر از آن دوست ندارم.
-پس فرصت بده بگویم تا تمام شود؛آنوقت جواب بده!
-اگر نخواهی که جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد.
-می خواهم؛ اما حال بشنو، گیله مرد! من دفتری دارم که تمام شعرگونه هایی را که برایم گفته یی، و حتی واژه ها و جمله های مهرمندانه ات را در آن نوشته ام و می نویسم . شاعر بزرگی نیستی . نیما ، شاملو، سهراب و احمد رضا احمدی نیستی؛ اما در کلامت ، شور یک عاشق شمالی هست- بود. حال مدتهاست که در این دفتر ، یک واژه عاشقانه هم ننوشته ام؛ چرا که نگفته یی تا بنویسم. به زبان تو ، آیا آن قدح لبریز از شراب کلام شاعرانه ی عاشقانه ، که می گفتی تا آخرین طلوع و آخرین غروب ، لبریز لبریز خواهد ماند، حالی، شب در آغاز، خالی خالی شده است؟ زمانی ، اگر شاعر بزرگی نبودی – که نیستی – لا اقل برایم ترانه های دلنشین گیلکی می خواندی. دیگر مدتهاست ، که آنرا هم نمی خوانی. نه؟چرا؟
اگر به این پرسشم آنطور که به دلم بنشیند و آنرا به درد نیاورد ، پاسخ بدهی، پرسش دیگری هم دارم ؛ و شاید پرسشی نه، گفت و گویی طولانی .
سکوت.
-.....مدتها ، مدتها در این باره اندیشیده ام عسل ، تا به اینجا رسیده ام که نادلخواهترین نقطه ممکن است :
از شباهت بیزارم عسل! شباهت میان این آواز و آن آواز، این کلام عاشقانه و آن کلام، این نگاه و آن نگاه ، دیروز و امروز.از شباهت ، به تکرار می رسیم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بیهودگی ؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.
چگونه پاسخی بیابم که به دلت بنشیند ، حال آنکه خود، هنوز، به چنین پاسخی نرسیده ام؟ اما عیب ، شاید از من نباشد ، از مرغان مقلد باشد : طوطیان قند پارسی ندیده ی شکر شکن شده. وای بر آن روزی که چیزی – حتی عشق – عادتمان شود. عادت ، همه چیز را ویران می کند- از جمله عظمت دوست داشتن را ، تفکر خلاق را ، عاطفه جوشان را . مشکل من اینست- این شده است – که مدتهاست می بینم که از عشق ، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی که به راستی ، در جهان مهر از یادبرده ما مانده است ، سخن می گویند ، و بیشتر، آنها می گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند.
عاشق ، کم است ؛ سخن عاشقانه ، فراوان.
محبوبی در کار نیست ، اما مطربان ولگرد ، به آسانی ، از خوبترین محبوبان خویش ، و غیبت ایشان، فریاد کشان و مویه کنان ، سخن می گویند.
عسل بانوی من! روزگاری ست - چه بد! – که دیگر کلام عاشقانه ، دلیل عشق نیست ، و آواز عاشقانه خواندن ، دلیل عاشق بودن .
خلوص ، حالیا قصه یی است فرسوده ؛ و عشق را تنها – شاید – طبیبانی هرزه در دکانهایشان ، به شنیع ترین شکل ممکن ، تجربه کنند.
من و تو عسل ، زمانی به کشف عشق رسیده ییم که کودکان بی خیال بازیگوش هم ، سرودهای عاشقانه را ، یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند – با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها ، حتی "غم عشق" را هم عینا ، تقلید می کنند . عزیز من ! غم عشق را . باور نمی کنی ؟
در روزگار ما ، کسانی را می بینی مغموم ، پریشان ، زلف آشفته ، خوی کرده ، بیکاره ، سردرگریبان، با چشمان خمار ، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها – بی آنکه عطر عشق را ، یکبار ، از دور هم استشمام کرده باشند.
عسل! نامه های عاشقانه پرشور نوشتن ، از متداولترین بازی های مبتذل عصر ما شده است ؛ چرا که عشق را محک نمی توان زد ، و هیچ معیاری در کار نیست .
عشق ، آنگاه که به واژه تبدیل شد ، و به نگاه ، و به آواز ، و به نامه ، و به اشک ، و به شعر ، و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد ، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آنرا خرید و به معشوق ، هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است .
عزیز من !
تولید انبوه ، راه را ، مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است .
خوفناک است عسل ! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدنهای عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل !
همه چیز، بدل : نگاه...نگاه...من خجلم که به چشمانت که عاشق درمانده آن هستم ، عاشقانه نگاه کنم ؛ چرا که چندی پیش ، پسربچه یی را دیدم که نگاهی بسیار عاشقتر از نگاه من داشت ، و به دختری ، با همان نگاه ، می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او ، زیبا و به زمزمه سخن می گفت ، چندان که دخترک ، سرانجام ، دل سوخته گفت : " علیرغم جمیع دشواری ها ، من زیست با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم . پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن ، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم ؟ " و پسرک ، چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد .
باز می گویم عسل : دیگر سخن گفتن عاشقانه ، دلیل عشق نیست ، آواز عاشقانه خواندن ، دلیل عاشق بودن . در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را ، کسانی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ، اما قلبهایشان ، تهی از هرشکلی از عشق است ، من وامانده ام که زنبورهایت را چگونه خبر کنم....
راست بگویم عسل : گاهی چنان می انگارم که در قلمروی عشق ، دیگر ، قلم نخواهد رفت ، و در خطه عاشقان ، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد ؛ چرا که به همت سرسختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه راستین قلب باقی نمانده است....
سکوت....
عسل از اشک ریختن باز می ماند و نرم می گوید : گیله مرد ریز نقش من ! بیا و قصه های عشق معجول دیگران و آوازهای مطربان بی عشق را رها کن ! تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار ، و کلام ساده عاشقانه ات را خالصانه بگو . من خلوص را به خوبی تشخیص می دهم و آرام می گیرم.
من جواب می دهم : درد این است که در عصر ما ، خالصانه گفتن را هم یاد گرفته اند.
عسل ، بی تاب ، بر می افروزد : اما... اما... اما... نمی شود به خاطر آنها که عاشقانه گفتن را حرفه یی شده اند ، از از عاشقانه گفتن و شنیدن ، چشم پوشید و به غزل قدما ، چون قدیمی و صادقانه است قناعت کرد .از این گذشته ، بسیاری از آنها که دروغ خوب عاشقانه می گویند یا آوازهای ریاکارانه خوب عاشقانه می خوانند ، از خادمان عاشقان صادق اند ، نه از خدمتگزاران عشق های جعلی و مصنوع خویش .از این گذشته –
-آرامتر بگو ! می شنوم، فاصله معیاری ست برای انتخاب ارتفاع صدا.
-از این گذشته ، هیچ عصری نیست که عصر عاشقان صادق نباشد .فقط تعدادشان کم است ، که همیشه خدا کم بوده است ، و همین قلت عاشقانه زیستن است که به عشق ، شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.
از این گذشته ، تو ، اینک ، از عشق انسان به انسان مکمل خویش سخن می گویی ، حال آنکه صدگونه عشق ، با استحکام باقی ست و در خط گسترش.
و از همه اینها گذشته ، این تویی که شاید روح را چند صباحی به دلائلی به خستگی و دل را به مردگی واسپرده یی ؛ و الا ، پیش از حمله دوم مغولها (در متن کتاب آمده است-گلناز) پیوسته از ملت عاشق ، مردم عاشق و سلطه ناگزیر عشق بر جهان می گفتی . نمی گفتی ؟
-می گفتم و می گویم ؛ اما ای کاش معدودی از آنها که از عشق می گویند ، دست کم معنای آنرا بدانند ، یا حسی از عشق را در قلبهایشان احساس کنند.با این وجود گله ات را رد نمی کنم و منطقت را مردود نمی دانم . ابن که کودکان شیرخواره و تن پرستان بیکاره ، پیوسته از عشق می کویند ، گناه من و تو نیست . اصل ، آن دفتری ست که تو داری ، و شاید زنان دیگری نیز داشته باشند ، که باید ، گهگاه ، در آن چیزی نوشته شود....
*********************************
متنی که در بالا آوردم قسمتی است از کتاب " یک عاشقانه آرام " نوشته " نادر ابراهیمی " ، نشر روزبهان .
مدتها ننوشته بودم. نقل قول هم نکرده بودم... دیدم که مدتهاست کلامی از دسته عاشقانه ننوشته ام که گرچه ضرورتی نداشت ولی حداقل برای تنوع بخشیدن به بلاگ و تلطیف روح بی تاثیر نبود.این قسمت از این کتاب را مخصوصا انتخاب کرده ام هم برای بعضی دوستانم و هم برای آنهایی که عشق را تنها یک بهانه می پندارند.شاید که پند گیرند...
"یک عاشقانه آرام" داستان یک معلم ادبیات مبارز وجوان است از خطه گیلان که داستان زندگی پر فراز و نشیب و گفتگوهای عاشقانه با همسر مبارز آذری اش را در این کتاب آورده است .نثر نسبتا ادبی اش به هیچ وجه از شیرینی کلامهای عسل گونه و خالص این دو عاشق نمی کاهد.پیشنهاد می کنم بخوانیدش چون به قول نویسنده :
...
به همسرم فرزانه ، که با مهر بی حدم به او ، تنها کسی بوده ام که پیوسته عذابش داده ام"...
و افسوس که نمی توان بازگشت و از نو ساخت ؛ اما ، دست کم ، به آنها که در آغاز راهند می توان یادگاری کوچکی داد ؛ شاید به کارشان بیاید.
"یک عاشقانه آرام " و اگر خدا بخواهد و زنده بمانم ، "یک عاشقانه بسیار آرام" یادگاری ست از من و او به همه آنها که در آغاز راهند.....