تبليغاتX
كلام

 زمانی انسان، براستی ،شاد و خوشبخت خواهد بود که خدا را ، نه تنها برای نعمتهایی که به او داده است، که برای آنچه از او گرفته نیز، سپاس گوید...


عکس از امیر نادر ، گلخانه رز هلندی ،اصفهان ،۱۹/۱/۸۴

گلناز

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21  توسط گلناز  | 

Photo by: pfongروزی غرق در تفکر

ناگهان خود را در دیاری یافتم

دور دست و غریب

دیدم کامل مردی در کنار من است

با نگاهی مهربان

به نرمی از من پرسید:

"چرا اینطور گرفته ای؟"

گفتم :فکرم پریشان است

گفت:"شاید کمکی از من ساخته باشد"

 

گفتم: به دنبال حقیقت می گردم

گفت:" در خود فرو رو،کلیدش را در قلبت می یابی

خیالهایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن

آن وقت حقیقت  در قلبت می تابد

 

پرسیدم:از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟

پاسخ داد:"در این مرحله،اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی

و تفاوت بین ادیان نمی گذاری

یعنی به مرحله خود شناسی گام نهاده ای"

 

مرحله خود شناسی؟

"در مرحله خود شناسی می دانی که

از کجا آمده ای

چرا به ابن دنیا آمده ای

در اینجا چه باید بکنی

و بعد به کجا می روی"

 

گفتم:نمی دانم در اینجا چه باید بکنم؟

گفت:"به وظایفمان عمل کنیم

به دیگران خیر برسانیم

و بکوشیم انسان واقعی باشیم"

 

انسان واقعی؟

" بله، کسی که

به راستی دلسوز ،نیک خو و نیکخواه باشد

از شادی دیگران شاد شود

و از غمشان غمگین

و در پی یاری به دیگران باشد"

 

چگونه؟

" با دیگران همیشه همان باش

که می خواهی با تو باشند

و هرچه بر خود نمی پسندی

بر دیگران مپسند"

گفتم:گفتنش آسان است...

 

او ادامه داد:"...اما به کار بستنش دشوار"

گفتم:نشیب و فراز زندگی

گاهی عرصه را بر من تنگ می کند

و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم

 

گفت:"در راه حقیقت ، سعادت واقعی ،باز گشت به سرمنزل ازلی است"

سر منزل ازلی؟

" بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم

اما داناتر و مهربانتر"

 

فکری کردم و پرسیدم:

این همه را از کجا می دانید؟

لبخندی زد و گفت:

"عمرهایی تحقیق و تجربه"

...ممنونم،حالم خیلی بهتر شد

اما شاید باز سؤالاتی داشته باشم

می شود باز شما را دید؟

با لبخندی مهربان

دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:

هروقت که بخواهی؛من همیشه هستم"

 

 فلش این گفتگو را در این آدرس می توانید ببینید :گفتگو با استاد


گلناز یقینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط گلناز  | 

مترسكها ايستاده مي ميرند!

پاییز

مزرعه

زردی گندمزار

مترسک می دانست تا او باشد

کلاغها از گرسنگی می میرند

فردایش مترسک خودرا کشته بود

او تازه کلاغها را فهمیده بود!


دیدار دوباره .  .  . بعد امتحانات خرداد!

به نظرم گلناز گرامی نیز موافق باشه.

به امید دیدار

احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط وبلاگ گروهی  |