

((گل زرد, گل سرخ, و غنچه ای که اميدی در دل خود بسته است و دارد باز ميشود.خيلی به اين غنچه فکر مي کنم, خيلی, ساعتها,شبها و . . . هميشه, به اميدش, به آينده اش و به انسانهايی دلهاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان هم با او يکی است و از خود هميشه مي پرسم :
آيا اين غنچه باز مي شود و مي شکفد؟ آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد؟ نسيم بهار گلبرگ هايش را نوازش خواهد داد؟ بلبلی به شوق ديدارش برای او آوازهای عاشقانه خواهد خواند؟ و بالاخره پروانه ای برسرش خواهد نشست و قطره پاک بارانی و شبنمی در دهانش خواهد چکيد؟
نمي دانم, هيچ چيز نمي دانم و اين گل زرد و گل سرخ هم در انتظار او هستند و نگران سرنوشت او. آيا می پژمرد و بر باد می رود و يا می شکفد و زندگی می کند؟ هيچ نمی دانم .
اما یک چیز را به خوبی می دانم : هنوز هم باغی هست و هنوز هم غنچه هايی پابرجا, اميد به شکفتن دارند و تمام مسأله هم همين است "بودن", بودنی مقاومتر, صبورتر, آگاهتر و عاشقتر از هميشه.
به اميد آن روز هنوز هستيم، مقاومتر، صبورتر، آگاهتر و عاشقتر از هميشه.
گاه يك عمر زندگي مي كنيم تا يك لحظه بودنمان را ثابت كنيم
بر عاشقان آن حضرت ، تسلیت
نگاهت چه رنج عظیمی است ،
وقتی بیادم می آورد
چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفته ام . . .
آنتوان سنت اگزوپری
اکنون و اینجا
هوای همیشه ات را نمی خواهم
نشانی خانه ات کجاست ؟!!!
خدايان !
مطلب قبلي را نوشتم كه بخنديم (مرگ بر سعدي )
اما انگار سوء تفاهم شد!
به نظر بنده اگر حافظ و سعدي نبودند و فردوسي نبود و نظامي نبود و الباقي هم ؛ الان چيزي از زبان فارسي
نمانده بود و يحتمل الان يا عربي عربده مي كشيديم يا به مثل هندي ها زبانمان يك سرش جده بود يك سرش
لندن يك سرش تهران يك سرش آنكارا ( زبان اردوي امروزي )
خداوندگاران سخن بوده اند اينها و اله عشق
نه نامي از عشق مانده بود نه نشاني از سخن ، اگر نبودند :ـ
فرياد فرهـاد را كه مي شنيد آنوقت ؛
به الماس مژه ياقوت مي سفت
زحال خويشتن با كوه مي گفت
كه اي كوه ار چه داري سنگ خاره
جوانمردي كن و شو پاره پاره
(نظامي - در صفت التماس فرهاد به كوه )
كه اي محراب چشم نقشبندان
دوا بخش درون درد مندان
بت سنگين دل سيمين تن من
به تو گمره شده مسكين دل من...
(نظامي - در مناجات فرهاد با خيال شيرين )
يا چه كسي رسم طنازيمان مي آموخت جز حافظ :
عاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش
تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام
يا كدام يك از شيخ الشيوخان اين روزگار ،جاي سعدي را مي گرفت در پيغمبري :
به فصل خزان در نبيني درخت
كه بي برگ ماند زسرماي سخت
برآرد تهي دستهاي نياز
زرحمت نگردد تهي دست باز
محال است اگر سر بر اين در نهي
كه باز آيدت دست حاجت تهي
(بوستان )
من نمي گويم كه آن عاليجناب
هست پيغمبر ، ولي دارد كتاب
(ملك الشعراي بهار - در مدح سعدي )
مغولان هزاران سال اسطوره را كشته بودند اگر فردوسي بر سخن سلطنت نكرده بود؛
بفرمود كاووس تا بوق و كوس
دميدند و آمد سپه دار طوس
وز آن پس به لشگر چنين گفت شاه
كاز ايدر هيوني سوي رزمگاه...
( فردوسي - در نبرد رستم و سهراب )
مسخرگي ارجي نداشت اگر عبيد نبود ؛
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
(عبيد - رساله دلگشا)
مولوي اگر نبود ، عشق كجا بود ؛
ني حديث راه پر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي كند
(پيش درآمد مثنوي)
و ... ـ
پس سوء برداشت نشود يك وقت !
مرا سر بر اين آستان بوده و هست
هزل و فكاهه هم در باب گشايش دل است ؛
و ... من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند...
محمد تفنگدار
دلم تنگه ...
تنگه برای خیلی از چیزها ...
تنگه برای خیلی از کارها ... و حالا ...
من تنها ...
تنها در جستجوی چیزهای بزرگ ...
خدایا ...
دلم بدجوری گرفته
احسان