تبليغاتX
كلام


مرگ بر سعدي

عمو جان ميگفت: يك روز شوريده شيرازي (شاعري از صده پيش ) را ديدند كه عصباني و اخمو به جايي مي رود. گفتند : اغور بخير ، كجا؟
گفت : مي روم سر قبر سعدي ، يك چند تايي فحشش بدهم و بيايم ! ـ
گفتند : پدر آمرزيده چه كار به قبر سعدي داري؟
گفت : مرتيكه فلان فلان شده پدرم را درآورده ، هر شعري را كه مي خواهم بگويم مي بينم سعدي قبلا گفته !ـ

حالا حكايت ماست ؛
احسان جان و گلناز خانم بنده را امر كرده اند به اينكه در وبلاگ كلام چيزي بنويسم ولي تا مي آيم حرفي بزنم ؛ مي بينم يا مهر كپي رايت جناب سعدي رويش خورده يا اين مردك چشم چران صور قبيحه نويس ( نظامي را عرض مي كنم ) به نام خودش چاپ كرده يا اين حافظ معلوم الحال قبلا انحصارش را خريده
خداوند تبارك و تعالي لعنتشان كند كه حرفي براي گفتن ما نگذاشته اند
خوب همين زياده خواري ها و انحصار طلبي ها را مي كنند كه آدم مجبور مي شود برود سرقت ادبي كند ديگر
علي ايحال گفتيم يك مقداري افشاگري كنيم كه اگر فرداروز يقه ما را گرفتند كه چرا به امر ملوكانه تن ندادي و مطلب ننوشتي ، عذري بر تقصير داشته باشيم كه بگوييم و از تيغ جلاد در برويم
في الحال مشغول تورق كتب خطي هستيم ، شايد كه شعري ، فكاهه اي ، مقاله اي چيزي پيدا كنيم كه جايي چاپ نشده باشد و ما همچين  بي سر و صدا به نام خودمان در اينجا بنويسيمش
خانم والده هم تخم كفتر برايمان آب پز كرده اند  شايد نطقمان باز شود و حرفي به زبانمان بيايد تا آبرويمان پيش مسلمين و مسلمات (مخصوصا مسلمات حفظ الله ) نرود ؛ انشا الله

كتابت شد به طهران
في يوم هفدهم از ماه ژانويه المبارك سنه 2006
و من الله توفيق
كلب آستان همايوني : قطب الدين محمد تير انداز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22  توسط   | 

خيلي وقتها رفتن مهم تر است از به كجا رفتن !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 21  توسط   | 

 

-زندگی را بدینگونه آموخته ام:ارزش تو به چند لحظه حال بستگی دارد.حافظه کوتاه مدت است،با ما همراهی نمی کند،گویا تمام اتفاقات در رؤیا افتاده اند.

·        پس واقعیت کجاست؟

-آنرا در قلب من بیاب!

چند لحظه گذشت....و فراموشی...

·        پس واقعیت کجاست؟

-آنرا در قلب من بیاب!من اگر در قلب تو نباشم،چند لحظه بیشتر زنده نخواهم ماند اگرچه صد سال زندگی کنم.آیا این را می دانستی؟

چند لحظه گذشت.....

·        چه چیز را؟

-آه!هیچ!به خاطر آن چند لحظه زندگی ممنونم،یاد مرا در جایی مدفون کن تا  کسی حتی با گام های نرم و سبکش،نتواند سکوت خواب فراموشی مرا بشکند.


گل ناز یقینی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0  توسط گلناز  | 

و خداوندگار خدا ، عشق را تمام سرود. گوسفندی به ضیافت پیروزی انسان در برابر شیطان ، سربریده شد و این ضیافت شد یک سنت حسنه ، سندت جشن ، سنت عید ، عید قربان. حالا اما تنها ، هر عید گوسفند است که قربانی می شود. ای کاش نفس ها هم سربریده می شد به نیت قرب به خدا ، استحاله در معبود ، یگانگی با یگانه ، ای کاش . . .

سهیل فاطمی


و سخن کلام : بیایید در قربانگاه ، منیت را ، نفس را سر ببریم تا با استحاله در معبود ، رنگ تازه ای به عاشقیت بزنیم. عیدتان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

هزار تا حرف نگفتنی دارم!فقط بذار گم بشم تو خاطرات گذشته! وفتی که آدما تو ذهنم یا سیاه بودن یا سفید!

آره امروز هم  بیاد اون روزهای تلخ و شیرین افتادم. راستی چند سال از اون روزها گذشته؟ از اون روزهایی که کسی نبود که به همراه تو به غروب خورشید نگاه کنه وبخار دهنشو بده بیرون و با تلخی بگه یه روز دیگه هم تموم شد! ولی تو هنوز همونی که بودی نه رنگت عوض شد نه رفاقتت.

یادته اون روزهایی که دوتایی تنهاییامون رو زیر بارش برف تقسیم می کردیم ، تو آغوش همدیگه از دست تلخی روزگاری که ما رو مرثیه خون همراهانمون می کرد  گریه می کردیم و هرکدوم پشتوانه یکدیگر بودیم. چه روزهایی که سودای سربالاییها رو با شعرهای شاملو و سهراب طی نمی کردیم. آخرین غروب خورشیدی که به تماشا نشستیم کی بود؟  آخرین باری که همدیگر رو به آغوش کشیدیم رو بخاطر داری؟

آره احسان من رفتم و از خاطراتمان چند قطعه عکس رو با خودم همراه کردم. هرروز شب به آخرین عکسی که با هم گرفتیم نگاه می کنم و خاطرات دوران تنهاییمان را مرور می کنم. . دلم تنگ شده برای تو و همه اون بچه هایی که سرنوشت ، هرکدامشان را به گوشه ای پراکنده ساخت.

حتی دلم برای زمستون ها و قدم زدنهای زیر برف تنگ شده؟ راستی اونجا برف میاد؟

 

. . . باز هم ممنون از اینکه با این مطلب و با این عکس که خانم گلناز گذاشتن من رو همسفر روزهای بچگی کردی.

 

و اینم برای تو  که مطمئنم مثل من هنوز هم زمزمش می کنی:

چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟

واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟

من مثله سايه ي تو تو واسه من مثل نفس

هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟

قربانت امیر.

6ژانویه 2006

رم-ایتالیا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23  توسط وبلاگ گروهی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23  توسط گلناز  | 

 
بچگیا یادت هست...؟
 
اشکنک داشت بازیا، بچگیا یادت هست
گفتن نریم توپ بازی چون شیشه مون ترک داشت
 
بچگیا یادت هست، رفتیم تو حوضِ ماهی
مامان تو بهم گفت نبینی خیر الهی
 
بچگیا یادت هست ، نیومدی به بازی
گفتم بیام تو کردی، بهم زبون درازی
 
بچگیا یادت هست ، دروازه بان نداشتیم
تا ضربه ی کاشته بود، جون واسه اون می ذاشتیم
 
، از رو دیوار پریدیم بچگیا یادت هست
، ما شنیدیم ، خندیدیم  اهالی داد کشیدن
 
، با همه دعوا کردم بچگیا یادت هست
مشت خودم رو اونروز، پیش همه وا کردم
 
بچگیا یادت هست، گفتن که خیر نبینین
گفتن که ما بدترین، آدمای زمینیم
 
بچگیا یادت هست، نیومدی تو کوچه
حتی واسه خریدِ لواشک و آلوچه
 
 
بچگیا یادت هست، پنجرتونو بستی
دلی که پشتِ اون بود، آخر زدی شکستی
 
بچگیا یادت هست، ما دیگه توپ نداشتیم
یه روز واسه خریدش، پول روی هم گذاشتیم
 
بچگیا یادت هست، دنبال هم تو کوچه
اون دوره گردی که داشت، لواشک و آلوچه
 
کردن بچگیا یادت هست، توپَ رو پاره
حرفای بد زدند و، به ما اشاره کردن
 
بچگیا یادت هست، دیگه محل نذاشتی
انگار از اون روز دیگه، اصلا دوسم نداشتی
 
بابا مامانت اونروز، توکوچه بلوا کردن
بچه ها از حسودی، باز منو رسوا کردن
 
اما نگات از اونروز، با چشمای من بد شد
هر وقت نگات منو دید، تندی گذشت و رد شد
 
کاش که همون روزا بود، اون روزای طلائی
اون روزا که یکی بود پولداری و گدایی
 
بزرگ شدی، تو کوچه، بهت دادم یه نامه
گفتی سلام واجبه، چون جواب سلامه
 
حالا به من توپ نزن، به من کمک کن کمک
چون مثِ شیشه ی ما، پُره دلم از تَرک

   شعر از احسان
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23  توسط گلناز  | 

این عکس بر روی دیواری نقش بسته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22  توسط وبلاگ گروهی  | 

با آرزوی سالی خوش برای هموطنان مسیحی.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 17  توسط وبلاگ گروهی  | 

به یاد آنانی که رفتند

لحظه ای سکوت کنیم

تا شاید

 صدای  آنانی که مانده اند را بهتر بشنویم

 


احسان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

مسیح ( ع )

ای مسیح مریم کاش این ، بارِ   گناهم کم بود!


میلاد حضرت مسیح ( ع ) را به تمام هموطنان مسیحی تبریک و تهنیت عرض می کنم. همیشه ایام شاد باشید و خرم.

احسان

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23  توسط احسان بشیرگنجی  | 

آشنایی اتفاقی من با محمد تفنگدار بر می گردد به روزگاری که قدم در راه پر مخاطره نوشتن گذاشته بودم. او با سخنان خود  چراغ راهی بود برای پیمودن این راه خطیر.

 

و اکنون من بنا به پیشنهاد خانم یقینی دیگر نویسنده این وبلاگ از جناب محمد تفنگدار دوست بزرگوارم دعوت می کنم تا ما را در نوشتن کلام همراهی کنند.

امید که دعوت ما را بپذیرند و ما را در این راه پر مخاطره همراهی کنند.

با دوستی .


احسان بشیرگنجی.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 13  توسط احسان بشیرگنجی  | 

من همیشه بهانه ای برای سرودن ترانه امید داشته ام

تو بمان تا شعری برای زندگانی داشته باشم

شعرش از خودمه اما عکسش ؟


احسان

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 12  توسط احسان بشیرگنجی  | 

مردی با عبای شکلاتی

سید محمد خاتمی به جمع وبلاگنویسان پیوست


احسان

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

هیچ یلدایی تا ابد بی سحر نمی ماند...چشم انتظار لحظه ای باش که خورشید امیدت می تابد...

 


گلناز یقینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1  توسط گلناز  |