

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری – باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
اخوان
دیگر بهار را دوست ندارم
چرا که در بهار زیبایی چشمگیر نرگس فرصتی برای خودنمایی به پیچک باغ نمی دهد
اما در زیر چتر پاییز
جوانه ی کوچک کنار حوض هم حرفی برای گفتن دارد
فرشته
با تشکر از گلناز عزیزم که من رو به دوباره نوشتن دعوت کرد
و
با سپاس از آقای گنجی
امیدوارم که در شروع دوباره ام برای نوشتن واژه هایم بوی تازگی دهد ![]()

عکس : عباث
یک-دوستت دارم.نه به خاطر شخصیت تو،بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو-هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
سه-اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار-دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
پنج-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
هفت-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هشت-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.
نه-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را.به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
ده-به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
یازده-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.
دوازده-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار.بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
گابریل گارسیا مارکز
زمانی یک دوست قدیمی بعضی از این جملات را برایم خواند...گرچه آن روز برایم خیلی دلنشین و جالب بودند...امروز فهمیدم که باید همه سیزده جمله را برایم می خواند تا قلبا حرفش را می فهمیدم...اگر می توانید هر سیزده خط را در زندگی خود عملی کنید بدون رعایت هیچ ترتیبی...و هرگز در هیچ حالتی فراموششان نکنید،براستی خوشبختید!اگر بتوانید از دست دادن را بدون تاسف خوردن یاد بگیرید و به آینده لبخند بزنید...و بتوانید خود را بشناسید...لبخند همواره بر لبانتان باشد حتی اگر غمگین باشید...دستانی باشد تا به شما قلبی را بشناساند...و اگر حقیقت، واقعا آن چیزی نباشد که دنیا به شما تحمیل کرده:بدگمانی ،زمانی که می فهمید عشق کسی که شما را دوست داشته، آنطور که می خواستید نبوده...و بالاخره بتوانید به آینده لبخند بزنید و شکرگزار باشید...سعاتمندید و آن لحظه است که می توانید بایستید و به عقب نگاه کنید و راه درازی که طی کرده اید،ببینید...شاید به اندازه یک عمر...شاید یک ساعت طول بکشد...زودتر راه بیفتید تا زودتر برسید!
(از آقای عبدالرشید رحیمی ممنونم که متن کامل را در اختیارم گذاشتند)
گلناز یقینی

. . . و جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد!
۲۱ آذز ۸۰ مين سالگرد تولد احمد شاملو ، شاعر آينه ها.
احسان بشيرگنجي
چه باد سردی میوزد
درون قلب خالی ام...
وقتی از دلم رفتی
در را باز گذاشتی!
گلناز یقینی![]()
![]()

دلم برای نوشتن تنگ شده. برای گفتن از آنچه بر دل مانده یا بر آنچه در سپیدی خاموش کاغذهایم به جا مانده از تلخی پاییز امسال. از کوچ دوستان خبرنگار و هزاران هزار درد بی درمان دیگر.
براستی که پاییز امسال پاییز تلخیست برای مردمان این دیار.
کوچ ناباورانه دوستان خبرنگار را به جامعه خبرنگاران ایران و تمامی هموطنانم تسلیت عرض می کنم.
احسان بشیرگنجی![]()

مادر،یک فرشته مهربان است که کام امیدهایم را با شیرینی نگاه عسلی رنگش ، شاد می کند.دوستت دارم مادر...مرا به خاطر سنگدلی و بی انصافی وظلمم ببخش.دوستت دارم مادر...مثل همیشه کودک شیطان کم حواست را ببخش.دوست من باش مادر،مرا درک کن و مثل همیشه نگهبان بی منت آرزوهایم باش.به ا ندازه بزرگی قلب مهربانت،دوستت دارم...
گلناز یقینی![]()
دكتر تنهاي مزينان هفتاد و يك پاييز پيش ،هفتاد و يك برگ ريزان پشت اين همه خزان اين ديار ، يك گوشه غريب اين ملك را هاشور آشنايي زد. اگر بود الان هفتاد و يك ساله بود دكتر. جلال آل قلم ده پاييز ، ده تا دوم آذر پيشتر از دكتر آمد و نثر را يك رنگ تازه زد. جوري كه هنوز بعد از سي و پنج سال كه از رفتنش ، ماه و سال رفته ، دلت تنگ شود براي واژه هايش و تعابير غريبي كه غرب را زير تيغ مي كشيد. گفته بود. دكتر گفته بود ، جملات خسي در ميقات جلال عمق « سعي » را مي نشيند. به تفسير گفته بود. جلال گفته بود ، در حج ، در سعي ، عمق غريب اين كار جمجمه هايش را مشتعل مي كند. سالها گذشت و آذرهاي آذري رنگ ساليان دور خفتند اختران اهورايي خاك آسماني و پر اختر ديار ايمان و عشق ،دو واژه اي كه سر بريديمشان شايد. نمي دانم چرا كسي به دكتر نمي خواهد بگويد كه آري « اينچنين شد برادر» يا چرا ديگر « كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد » ، سرهنگ نثر ما جلال. واژه چيزي كم دارد ، واژه هميشه چيزي كم داشته و الا اگر يارستني بود و خواستني مي گفتم برادر سنگهاي اهرام هماره بر دوش است و حرفهاي هماره تازه ات در گوش. يا نامه اي مي نوشتم كه ، تكثر عجيب مديرهاي مدرسه را مي بيني مرد؟ هشتادو يك پاييز از آمدن جلال رفته و هفتاد و يك خزان از بهار دكتر گذشته. چه خوب كه پاييز راز بعضي تولدها را خوشبختي هاي دم دستي بهاري درك نمي كند. خزاني بايد براي گفتگو هاي تنهايي دكتر و يك پنجره پاييزي براي نشستن ، تات نشين هاي بلوك زهراي جلال. همين و كمي خستگي.
به بهانه هشتاد و يكمين سالگرد تولد جلال و هفتاد و يكمين سالگرد دكتر .
احسان
کلام : این متن قرار بود دوم آذر منتشر شود اما بدلیل اینکه برای عکاسی از طبیعت در سفر بودم این امکان میسر نشد.