تبليغاتX
كلام

حس شيشه

مي گويند شيشه هيچ حسي ندارد

پس چرا وقتي بغض بخار گرفته بودش

نام تو را بر آن نوشتم گريست؟


احسان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13  توسط وبلاگ گروهی  | 

تنهایی...

در پس تحدب شیشه دل

چون غولی

روحم را می لرزاند.

 

ای فرشته کوچک

که در ابر سرخ فام سحر نشسته ای!

مرا دریاب!

رویای من

برای شیرینی همراهی تو

 بی قرار است...

گویی کودکی زیبا

در بیشه ظلمت

به انتظار بوسه مادر نشسته است.

 

ای فرشته کوچک!

تو را به خدا مرا دریاب!

آخر!

این قطره که بر پشت دست  من نشست

قلب آن کودک بود

که در تنهایی

شکست....

 

 

گلناز یقینی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 3  توسط وبلاگ گروهی  | 

نیایش

عکس : آزادکوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12  توسط وبلاگ گروهی  | 

برای دوست و همنورد عزیزم سعید که ساعاتی مانده به سال تحویل خبر پرواز همیشگی اش را شنیدم.!

دوست داشتم از دوست داشتنی هایم بنویسم. از آنچه سرپایم نگه می دارد ؛ آنچه هر روز صبح به عشقش از خواب بیدار می شوم ؛ آنچه هر شب با یادش می خوابم و اگر خستگی هایم بگذارند ، شب خوابش را می بینم. اما هر چه گشتم نیافتمش. گفتم شاید آنقدر دور است که نمی بینمش ، ولی از کدام جهت باید بروم تا بیابمش؟ اصلا آن چیست که دوست دارمش؟

صبح که از خواب بلند می شوم ، آنقدر خسته ام که انگار نخوابیده ام. تو هم این طور شده ای؟ تا به حال خواب دیده ای که از چیزی می گریزی و هرچه بیشتر تلاش می کنی کمتر به نتیجه می رسی و بعد صبح که از خواب بلند می شوی ، گویی واقعا دویده ای؟ تمام بدنت خسته و کوفته است و توان ایستادن نداری.

پیش تر ها راه می رفتیم. سر تا سر روز را. از کجا تا کجا. آنقدر راه می رفتیم که دیگر. . .  . یادت می آید؟

راستش را بخواهی یادم نمی آید بعد از آن همه راه رفتن به کجا می رسیدیم. اما فکر کنم می رسیدیم! آن روزها باران هم بیشتر می بارید ، زیاد و تند تند ، آنقدر زیاد که سرتاپا خیس می شدیم. وقتی زیر باران راه بروی و دانه های درشتی که هنوز به زمین نرسیده اند تا چرکین بودن آن را یاد آور شوند ، به صورتت بخورند ، آن وقت معلوم نمی شود صورتت از قبل خیس بوده و عابرهایی که با چتر های بازشان تند تند راه می روند تا خیس نشوند ، متوجه اشکهایت نمی شوند. دیگر باران هم نمی آید. بلا می آید ، دود می آید. دیگر راه رفتن هم لذت گذشته را ندارد. زود خسته می شوی ، یا باید کنار خیابان پارکی برای نشستن گیر بیاوری یا به ماشینهای آهنی که با سرعت از وسط خیابان ویراژ می دهند ، مقصدت را بگویی. آنروزها دلم برای بقیه بیشتر از این روزها تنگ می شد. بعد از آن همه راه رفتن یکدفعه احساس می کردم چهار پنج ساعت چقدر زیاد است ، از وقتی دوستم را ندیده ام. راستی تو دلت برای من تنگ نشده است؟ آخرین باری که به یادم بودی کی بود؟ اصلا یادت می آید کسی به اسم من را؟ من گاهی به یاد تو می افتم. وقتی راننده نادانی بعد از یک بوق متد سرش را از پنجره بیرون می کند و چیزهایی می گوید که دیگر به شنیدنشان عادت کرده ام. وقتی . . .

می دانی دلم چه می خواهد؟ می دانم که می دانی. پس بگذار این را اینجا برایت ننویسم تا این یک کلمه حرف هم بین خودمان بماند.

احسان

عصر روز شنبه 14 آبان 84

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21  توسط وبلاگ گروهی  | 

 

اگر قرار نبود
آن در گشوده شود
چرا کلیدش را بر نداشتند

اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ
تنهایم گذاشتند.*


عمران صلاحی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 14  توسط وبلاگ گروهی  | 

تمام نا تمام ما با تو تمام می شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10  توسط وبلاگ گروهی  | 

چقدر عجيبه كه تا وقتي مريض نشي كسي برات گل نمي آره.

چقدر عجيبه كه تا وقتي گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه.

چقدر عجيبه كه بي بهونه كسي هيچوقت برات هديه نمي خره.

چقدر عجيبه كه تا وقتي فرياد نكني كسي به طرفت برنمي گرده.

چقدر عجيبه كه تا وقتي بچه نباشي كسي برات قصه نمي گه.

چقدر عجيبه كه تا وقتي بزرگ نباشي كسي به قصه ات گوش نمي ده.

چقدر عجيبه كه تا وقتي قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد.

و چقدر عجيبه كه تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه!

آره همه چي تو اين دوره وزمونه عجيبه مگه نه؟

احسان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 11  توسط وبلاگ گروهی  |