

تضاد تاریکی و روشنایی ، آنجا که پروانه می سوزد و پنهان می شود و یار بیرون می آید و زنده میشود!



بفرمایید
شما هم به مهمانی پروردگار خود دعوتید!
یادم باشه که ، یادت باشه که ، یادم بیاری که ، یادت بدم که ، یاد بگیری که ، یادم بیاری که ، که همیشه بیادتم و یادت هیچوقت از یادم نمیره ، اینو یادت نره.
باشه؟
احسان
دوستی اطلاع داده بود که کامنتینگ وبلاگ کلام قادر به قبول نظرات دوستان نیست و در اخطاری که می دهد عنوان می کند که افراد از کلمات غیر اخلاقی استفاده می کنند. باید خدمت این دوست و دیگر خوانندگان وبلاگ کلام عرض کنم که مشکل پیش آمده از جانب سیستم بلاگفا بوده است و اکنون این مشکل برطرف شده است و کامنتینگ وبلاگ کلام هیچ مشکلی ندارد.
موفق باشید
احسان

گاهی فکر می کنم...اگر شیر خوار بودم وآغوش مادر نبود ...اگر عروسک کودکی ام نبود تا به لبخندش،تنهایی ام روشن شود...اگر معلم با یک صدآفرین کوچک دلم را برای ادامه راه قرص و محکم نمی کرد...اگر نگاهی نباشد تا به گرمیش دلم گرم باشد...اگر پیر شوم و جوان برومندی از ریشه من نباشد تا دستم را بگیرد...اگر تلاشم را با نا امیدی پوچی این دنیا،تباه کنم....پس...معنای زندگی را در کدام لحظه از عمر کوتاهم بیابم؟پس برای چه زندگی کنم؟!گمان می کنم همه این دلبستگی های کوچک و کوتاه، ما را تا مرحله ای از جاودانگی پیش می برد...هر کدام از این موهبت ها را که فراموش کنم ،قسمتی از شادی رسیدن به محبوب ازلی گم می شود...پس ....دل می بندم!بی هول و هراس!
از الناز
دوست گلم که باعث شد دوباره بنویسم ممنونم.
گلناز یقینی![]()
همگان رفته بودند تا که بخوابند . آتش دیگر زبانه ای نداشت و برای خودش در لای سنگ و خاکستر سرخ سرخ بود و ماه هنوز از پشت کوه تن بالا نکشانیده بود دست هایش را به دور زانوانش حلقه کرده بود و به آسمان می نگریست . . این چه ستاره ایست . ؟ گفتم : شعرای یمانی و خواندم
. ستاره آی ستاره
. هرکی مث تو باشه سرش بالای داره
............ خندید و گفت : این یعنی چه !؟
.سازت کجاست گل محمد؟ نفسی از سینه بیرون داد وقامت راست کرد باد در رخت و مویش اوفتاد و در تاریکنای شب گم شد و لختی بعد باز آمد و با سازش بر کناره آتش نشسته شد . پنچه بر سیم ساز نهاد گردن به یک سو خماند و چشم همان چشم هایی که به جایی خیره نبود در تاریکنای شب زردکوه بر هم نهاد و صدا بر نسیم یله داد و خواند .
ابر اگر از قبله آید زود باران میشود
شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می شود
یله کن گل محمد! خلوت شب بر هم میاشوب . این شو باد و این ستاره به گند سیاست میالای . نغمه دیگر کن!
سکوتی افتاد . شهابی غوش کشید و از آسمان افتاد . نگاهش کردم به دور دست هامی نگریست به دور دست های یاد و خیال لابد . نگاهش کردم اما اوچشم بر بسته بود با چشمانی باز آسمان را کاوید و نفس فرو داد و پس تن بر ساز خماند و خواند :
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی وفای بی مروت
گریبانی که از دست تو چاکست
نخواهم دوخت تا روز قیامت
سیردون بختیاری
عباث!
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
مثل شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
ترانه سرا : بيژن سعيدي
مطلب قشنگ و زيباي پاييز است فصل برگريزان را در وبلاگ ب و ف بخوانيد.
یکبار دیگه مهر شروع شد،ماه مهر،همیشه برایم ماه مهربون بوده...پائیز با بوی نون پنیر ته کیف و سیب زنگ های تفریح که دندانهای شیری ام در آن جا میماند...پائیز با صدای خش خش برگ های رنگارنگ زیر پاهای کوچکم...بازی ای که فاصله ها را برایم کوتاه می کرد.پائیز با خنکی شبهای قشنگش که گرمای طاقت فرسای روزهای بلند و گرم تابستان را از یادم می برد.
شبهای اول مهر از ذوق مدرسه رفتن خوابم نمی برد و ساعتها به روپوش خاکستری نو و کیف و کفش تازه ام ور می رفتم.صبح ها که بیدار میشدیم صبحانه را با صدای گوینده "تقویم تاریخ"رادیو می خوردیم...با خواهر هایم و پدرم راه می افتادیم و راه های طولانی و تکراری بود که با عجله طی می شد و بیچاره پدر من که به خاطر به موقع رساندن ما به مدرسه هایمان، همیشه دیر سر کلاسهایش میرسید...معلم کلاس اولم را خیلی دوست داشتم ،مهربان و صمیمی بود مثل اسمش،خانم صمیمی.یادم می آید که چون بچه نسبتا درشتی بودم،مرا ردیف آخر نشاند...من خیلی ناراحت شدم چون فکر می کردم بچه های تنبل کلاس را ردیف آخر می نشانند ،خانم صمیمی فهمید و برای همه توضیح داد که چرا مرا آخر کلاس نشانده ؛از آن روز به بعد تا آخر دبیرستان من همیشه نیمکت آخر کلاس می نشستم!اولین دوستانی که پیدا کردم،ثریا کسایی و گلناز آقا قزوینی...اولین نمره بیستی که گرفتم ،اولین جایزه و کارت صدآفرین،اولین باری که نماینده کلاس شدم والبته اولین تجربه تلخ تحصیلی:نمره نوزده از املا!آنقدر بچه بودم که فکر می کردم همه چیز تمام شده ،می خواستم ترک تحصیل کنم!!چه روز های شاد و خوش رنگی داشتم،چه قدر زندگی ساده و لذت بخش و بی دردسر بود...حتی خستگی زنگ های آخر را هم به یاد دارم که به امید دیدن کارتونهای برنامه کودک ،تحملش می کردم و نقاشی هایم با آن کوه های نوک تیز و پر از برف و خورشیدی که همیشه می درخشید،انگار که خانه های شیروانی دار نقاشی هایم هیچ وقت رنگ سیاه شب را به خود نمی دیدند.
چقدر سیزده سال زود گذشته است...دبستانی که در آن درس می خواندم نه سال است که خراب شده،قرار بود به جایش یک هتل پنج ستاره بسازند.چه عجله ای داشتم برای بزرگ شدن ،چه می دانستم که چه افسوسی دارد برگشتن به خاطرات روزهای کودکی...کاش هیچگاه آنهمه شادی و سادگی را فراموش نمی کردم،ای کاش ذوق مدرسه رفتن در دلم میماند.هر روز ایده اختراع چیزی به ذهنم میرسید و سعی می کردم غیرعملی ترینشان را اجرا کنم...می خواستم مهندس کامپیوتر باشم بعد مهندس معمار...حالا هیج کدامشان نیستم...رشته ای که می خوانم حتی کوچکترین شباهتی به اختراعات کودکانه ام ندارد!پنج شش سالی است که پائیز هایم را بدون هیچ انگیزه ای شروع می کنم...راه من و خواهر هایم جدا شده ،هرکداممان به نحوی دچار روزمرگی زندگی شده ایم؛همه چیز تغییر کرده حتی وقتی راه میروم مواظبم که برگ ها را لگد نکنم تا صدای خرد شدن و پوچ شدنش آزارم ندهد.یک ماه پیش رفتم به دبیرستانم..چند تا از معلم هایم را که با بعضی از آنها خیلی صمیمی بودم را دیدم ولی هیچکدام من را به یاد نمی آوردند؛خیلی دلم گرفت با آنکه می دانستم حق دارند...زندگی چه ارزشی دارد اگر قرار است همه چیز فراموش شود؟آمدن و رفتنهای آدم ها...دوستی ها...این همه خاطره...این همه زحمت و درس خواندن...ساعت هایی که می گذرند بی آنکه گامی به جلو برداشته شود...از درجا زدن و رکود خسته شدم!آنروز بود که تصمیم گرفتم بنویسم تا حداقل خودم فراموش نکنم...پس ازقشنگ ترین روزهای پائیزم شروع کردم !
![]()