
![]()
پاييز از راه رسيد با تمام عاشقانه هايش
من زیاد اهل مذهب و این جور چیزها نیستم اما می گن وقتی که بیاد ریشه ظلم و فساد رو از بین می بره و تمام جهان رو پر از عدل و داد الهی می کنه.
امیدوارم این انتظار هر چه زودتر به پایان برسه
باری کسی که عاشق میشود
دیگر
دوست داشتن را دوست ندارد
شخصی نزد همسایه من آمد و گفت : " گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت . . . "
همسایه ام حرف او را قطع کرد : " قبل از اینکه تعریف کنی ، بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ای یا نه؟ "
" کدام سه صافی ؟ "
همسایه ام گفت : " اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟ "
" نه. من فقط آن را شنیدم. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
همسایه ام سری تکان داد و گفت : " پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ، حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود."
" دوست عزیز ، فکر نکنم تو را خوشحال کند. "
" بسیار خوب ، پس اگر مرا خوشحال هم نمی کند ، حتما از صافی سوم ، یعنی صافی فایده رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ، برایم مفید است و بدردم می خورد؟ "
" نه به هیچ وجه. "
همسایه ام گفت : " پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ، نه خوشحال کننده است و نه مفید ، آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی . . .
نوشته : یوهانس روسلر

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز - شاید شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی!
فریدون مشیری
کلام : عکسی رو که توش هم سنگ باشه هم ماه رو نتونستم پیدا کنم بهمین دلیل فقط ماهش رو گذاشتم.
دلیل دومی که سنگ رو نذاشتم اینه که مجبور می شدی منو بشکنی.
همین.
فردا روز جوان است. روز من و تو. اما فکر نمی کنی که رفته رفته تمام مناسبت ها رو نوعی به دین و مذهب ربط می دن؟ من که چنین احساسی رو دارم شماها رو نمی دونم.
با يك شكلات شروع شد ؛ من يك شكلات گذاشتم توي دستش ؛ اون هم يك شكلات گذاشت توي دست من . من بچه بودم ؛ اونم بچه بود . سرم رو بالا كردم ؛ سرش رو بالا كرد . ديد كه من رو ميشناسه . خنديدم ؛ گفت : دوستيم ؟ ! ! گفتم : دوستٍ دوست ! گفت : تاكجا ؟ گفتم : دوستي كه تا نداره . گفت : تا مرگ ! خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا ندارد . گفت : باشه ؛ تا بعد از مرگ ! گفتم : نه نه نه ؛ تا ندارد . گفت : قبول ؛ تا آنجا كه همه زنده مي شوند ؛ يعني پس از مرگ ؛ باز با هم دوستيم ؛ "تا بهشت" ؛ "تا جهنم" ؛ تا هركجا كه باشه من و تو با هم دوستيم . خنديدمو گفتم:تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا ! اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم كرد ؛ نگاهش كردم . باور نمي كرد ؛ مي دونستم او مي خواست حتي دوستيمان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد . گفت : بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشه ؛ تو بگذار ! گفت : شُكُلات ! هر بار كه همديگر را مي بينيم ؛ يك شكلات مال تو يك شكلات مال من .باشه ؟ گفتم : باشه !. . .
هربار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش اون هم يك شكلات توي دست من باز همديگر را نگاه مي كرديم ؛ يعني دوستيم ؛ دوستٍ دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت: شكمو ؛ تو دوست شكمويي هستي . و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . . . مي گفتم : بخورش . مي گفت : تمام مي شود ؛ مي خواهم تمام نشود و براي هميشه بماند . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچكدامشان را نمي خورد ؛ من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلات هايت را مورچه بخورد ؛ اون وقت چه كار مي كني ؟ گفت : مواظبشان هستم ؛ مي گفت : مي خواهم نگهشان دارم تا موقعي كه دوست هستيم . ومن شكلاتم را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه نه ؛ تا ندارد . . . دوستي كه تا ندارد!
يك سال ؛ دو سال ؛ چهار سال ؛ هفت سال ؛ ده سال ؛ بيست سال شده بود . او بزرگ شده است ؛ من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام و او همه شكلات ها را نگه داشته است . . . او امشب آمده است تا خداحافظي كند . مي خواهد برود ؛ برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم اما زود بر مي گردم . من مي دانم مي رود و بر نمي گردد و . . . يادش رفت شكلات را به من بدهد . من يادم نرفت ؛ يك شكلات گذاشتم كف دستش : "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت . "يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش ؛ شكلات را خورد . خنديدم ؛ مي دانستم ؛ دوستي من تا ندارد مثل هميشه . . . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم ؛ اما او هيچكدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟
احسان
این مطلب را احسان نوشته و ثبت موقت کرده بود.از من خواسته بود بخوانمش...من خواندمش و خیلی به دلم نشست...پس بدون اجازه تصمیم گرفتم این مطلب را ثبت کنم...جالب بود،بیشتر بنویس،احسان خان!
خواستی که بنویسم،من هم نوشتم!
"گلناز"
. . . قلم توتم من است. او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروزم را از یاد ببرم ، که فردا را بیاد نیارم ، که از انتظار چشم پوشم ، که تسلیم شوم ، که نومید شوم ، به خوشبختی روکنم ، به تسلیم خو کنم ، که . . .!
"دکتر علی شریعتی"

کسی نیست. بیا زندگی را بدزدیم آنوقت میان دو دیدار قسمت کنیم!
این بیت از حمید مصدق رو برای آرش نویسنده وبلاگ یاداشتهای یک دیوانه می نویسم که تصمیم گرفته نوشتن رو کنار بگذاره.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
" گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است "
برای دوست خوب و گرامیم آرزوی موفقیت می کنم و هرگز هم از او نمی خواهم که بازگردد و به نوشتن ادامه دهد چرا که تصمیمی را گرفته که در نظر خود تصمیمی درست است و سکوت اختیار کرده است. و ما نیز باید به سکوت او احترام بگذاریم چرا که معتقدم : گاهی سکوت واژه گویایی است!!!
سخن آخرم با آرش این است : فراموش نکن نوشتن برای فراموش کردن است نه برای بخاطر سپردن.
شاد باشی و موفق

عکس :سیزف
گاهی دل آدم می رود. چه با صدای شکستن برگی زیر پا و چه با دیدن دو دست تنیده درهم. اما تنها می شود تحمل کرد.
گاهی دل آدم می سوزد. چه بادشنه ای از پشت و چه با نابودی رویایی در پیش. اما تنها می شود تحمل کرد.
ولی دل است دیگر. گاهی هم . . . می شکند. آن وقت است که چشم و گوش و زبان می گریند. می سوزند و تاب نمی آورند. دگر نمی شود تحمل کرد. نمی شود مدارا کرد. نمی شود حتی نفس کشید. فقط می شود هق هق کرد و لرزش وجود را به نظاره نسشت. و به خواب رفت و پس از خواب دوباره متولد شد. امتانش ضرری ندارد دوست من!
مطمئن باش ، امتحان کن و بازگرد. منتظرم!
احسان
دو خانه ، سه خیابان ، چهار کوچه ، ای کاش فاصله همین بود.
چند بهار و تابستان ، چندین پاییز و زمستان ، فاصله کاش همین بود.
اکنون ساعتها و سالها و پس از این فاصله همیشه است.
فرصت کوتاه است!
چقدر دلم می خواهد شعری بلند بنویسم در امتداد لبخند تو .
شعر از : محمود تقوی تکیار
احسان
چوپان پیامبر بود و کتاب نداشت. تنها بلد بود نی بزند. بره ها با همان نی ایمان آوردند. خدا به پیامبرش گفت : دعوتت را هرگز به کلام نیاور ، تنها نی بزن که از این پس پیامبری بی سخن خوش تر است.
چوپان آن بالا نی زد و نی زد و نی زد ، هیچ کس اما این پایین نمی دانست که در گوشه ای از آن کوه ، خدا نزدیک است و چوپان پیامبر و بره ها مومن . . .
احسان
به ما دروغ می گفتند :
دردها را که بزرگ شوید فراموش می کنید
درست این است :
زندگی آنقدر درد دارد که از درد نو درد کهنه فراموش می شود.!!!
احسان ![]()
بنام راستی ، زیبایی ، دانایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی.
در طی این سالهایی که زیسته ام همیشه وطنم را دوست داشته ام و خواهم داشت. وطنی که اکنون نمی دانم سرنوشتش چه خواهد شد. وطنی که بسیاری از مردمانش دوست ندارند که در آن خاک گیاه دانایی بروید. وطنی که بسیار دارد مردمانی را که می دانند باید رفت و گشت اما نمی توانند. چرایی اش را هنوز که هنوز است ندانسته ام. امابودند تعدادی که رفتند و گشتند و یافتند اکسیر دانایی این خاک را. اما افسوس که ندانستند و رفتند و چه دردناک بود زمانی که دانستند وطن آدمی خاکی نیست که در آن بدنیا آمده و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است. . .
آشنایی یک اتفاق است و جدایی یک قانون. همیشه اینگونه بوده است. نمی دانم که چه خواهد شد اما شاید روزی تو یا من هم بتوانیم بدنبال اکسیر دانایی برویم و قانون را جرا کنیم. قانون جدایی از وطنی که خاکی ندارد برای روئیدن گیاه دانایی. متن زیر نوشته ایست از عرفان نظر آهاری که هر بار می خوانمش بغضی غریب گلویم را می فشارد. چرا که دوستان بسیاری را اینگونه از دست داده ام و می دانم که دیگر نخواهم دیدشان. نه تنها من که تمام این مردم ، خود خاک این وطن قهرمانان زیادی را از دست داده است. امید که روزی بشود که ما هم به جمع آنانی بپیوندیم و بسوی گیاه دانایی و آبی که عطش دانستن را برطرف می کند برویم. با هم نوشته عرفان نظر آهاری را می خوانیم.
در به در هفت آسمان و هفت دریا
وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس در آن خاک گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد.
گفت: باید رفت و باید گشت.
و چنین کرد. رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه چیزی بیابد. اکسیری شاید.اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب بریزد.
اما چه تلخ بود وقتی که از سفر برگشت. وقتی که دانست وطنی ندارد. چه دردناک بود آن زمان که فهمید وطن آدمی خاکی نیست که در آن بدنیا آمده است و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است. وطن آدمی آنجاست که عشق و کلمه و ایمان را حرمت می گذارند. اما او وطنی نداشت و بی وطنی مجازاتش بود. بی وطنی مجازات هرکسی است که در جستجوی آبادی و در جستجوی دانایی است. و او مسوجب بی وطنی بود ، زیرا وطنش را آباد می خواست و مردمانش را دانا. جرم او این بود.
او برگشته بود و اکسیری داشت که از کویر سبزه زار می ساخت و از مانداب ، چشمه سار.
اما هیچکس چنین اکسیری نمی خواست.
بی وطنی سخت است. بی هم وطنی سخت تر!!!
و قرنهاست که او بی وطنی اش را بدوش می کشد و بی هم وطنی اش را می گرید. قرنهاست که او دربه در هفت آسمان و هفت دریا و اقلیم است. و قرنهاست که خدای آسمان و دریا و اقلیم دعایش را مستجاب نمی کند.
تادرودی دیگر بدرود