تبليغاتX
كلام

مدتیه که مجبورم توی نت مطالبی رو سرچ کنم. نمی دونم چرا، هر بلاگی که بهش برمی خورم ، آخرین پستش مال شهریور 86، گاهی 85، بعضی ها هم 84.

 

اوایل توجهی نمی کردم، اما حالا مشکوک شدم و وسواس دارم ببینم بقیه چطور؟!

 

دلم نمی خواد نویسنده هاشون مرده باشن، با اینکه اولین باره وبلاگ هاشون رو دیدم، می خوام به تک تکشون ایمیل بزنم، ببینم زنده ان یا نه؟!

 چرا دیگه نمی نویسن؟


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2  توسط گلناز یقینی  | 


عشق را نغمه ای بود

 

شاد و در جریان

 

چون انعکاس آرام رود

 

در تپش قلب پاک کوهستان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2  توسط گلناز یقینی  | 

زنده یاد قیصر امین پور

آیینه ها دچار فراموش اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

یادش گرامی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9  توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

نه فرشته ام نه شيطان کيم و چيم همينم!

نه زباذم و نه آتش که نواده ی زمينم

 

منم و چراغ خردی که بميرد از نسيمی

نه سپيده دم به دستم نه ستاره بر جبينم

 

منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد

نه فلک بر آستانم نه خدا در آستينم

 

نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق

سيه و سپيدم: ابلق ٬ که به نيک و بد عجينم

 

نه برانمش نه در بر کشمش٬غم است ديگر!

چه بگويم از حريفی که منش نمي گزينم؟

 

نزنم نمک به زخمی که هميشگی ست باری

که نه خسته ی نخستين نه خراب آخرينم

 

تب بوسه ايم از آن لب به غنيمت است امشب

که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمينم

 

شعر از زنده یاد حسین منزوی

  

 

 

     حسين منزوي اول مهر سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديد. به گفته خودش، اين مسأله که مدارس ابتدايي او نام دو شاعر بزرگ را بر خود داشتند، با سرنوشت شاعري وي بي ارتباط نبود؛ زيرا سرانجام کارش را به کلاس هاي درس دانشکده ادبيات در تهران کشاند.

     نخستين مجموعه شعرش در سال 1350 از سوي نشر بامداد چاپ شد. با همين کتاب بود که برنده نخستين دوره جايزه شعر زنده ياد فروغ فرخزاد گشت و به عنوان بهترين شاعر جوان اين دوره معرفي شد. در همين دوره بود که زنده ياد جلال آل احمد به عنوان بهترين نويسنده سال انتخاب گرديد و احمد شاملو، جايزه جلال را از طرف سيمين دانشور دريافت کرد. گفتني است اين کتاب در سال 1382 از سوي نشر آفرينش تجديد چاپ شد.

     در همين زمان بود که منزوي وارد راديو و تلويزيون ملي ايران شد و در گروه «ادب امروز» به سرپرستي زنده ياد نادر نادرپور به فعاليت پرداخت. چندي بعد، مسئوليت برنامه­هاي راديو و تلويزيوني متعددي را برعهده گرفت که از آن ميان مي توان به برنامه هاي «کتاب روز»، «يک شعر و يک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آيينه و ترازو» و «آيينه آدينه» اشاره کرد.

     افزون بر آن، در سرايش نزديک به 150 ترانه با آوازخوانان و هنرمندان ايران همکاري داشته است. هم اکنون نيز دو آلبوم موسيقي براساس ترانه هاي منزوي در دست انتشار است. (آلبوم نخست که زاگرس نام دارد، دربردارنده 8 آهنگ کردي و لري با آواز شهرام ناظري است که ارسلان کامکار آهنگسازي آن را برعهده دارد و شرکت مشکاة آن را منتشر خواهد کرد. آلبوم دوم با 6 ترانه از منزوي با آهنگسازي بهزاد محمودي زاده و خوانندگي عليرضا افتخاري روانه بازار خواهد گرديد، ولي اکنون نام آن مشخص نيست.)

     در کنار همه اين فعاليت ها، وي چندي مسئول صفحه شعر مجله ادبي «رودکي» بود. در سال نخست انتشار مجله سروش نيز با اين نشريه همکاري داشت. مسئوليت صفحه شعر روزنامه محلي «اميد زنجان» نيز بر عهده او بود.

     دومين کتاب منزوي پس از 8 سال سکوت، با نام «صفر خان» در قالب يک شعر منتشر شد.

    

از ديگر آثار حسين منزوي به موارد زير مي­توان اشاره کرد:

 

ترجمه منظومه ترکي «حيدر بابا»ي استاد محمد حسين شهريار (1369 - آفرينش)

با عشق در حوالي فاجعه (1371 - پاژنگ)

اين ترک پارسي گوي/ بررسي شعر استاد شهريار(1372 - برگ)

از شوکران و شکر (1373 - آفرينش)

با سياوش از آتش (1375 - پاژنگ)

از کهربا و کافور (1376 - کتاب زمان)

از ترمه و تغزل / برگزيده غزل ها و شعرهاي نيمايي و سپيد (1376 - روزبهان)

به همين سادگي / شعرهاي بي وزن (1378 - چيچيکا)

با عشق تاب مي آورم / شعرهاي نيمايي (1378 - چيچيکا)

اين کاغذين جامه (1379 - نغمه)

از خاموشي ها و فراموشي (1380- کتابکده فرهنگ زنجان)

تغزلي در باران ( 1381- نيستان)

 

     در وصف منزوي گفته اند که او «شاعر عشق هميشه» است. با اين حال، وي مي گويد: هرچند پايگاه تغزل را عشق و عاشقي دانسته اند، ولي به گمان من، تغزل مي تواند هر نوع حديث نفسي را در بربگيرد حتی اگر اجتماعي و عرفاني باشد.

     حسين منزوي منزوي چهارشـنبـه‎‎ 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن 58 سالگـي‎‎ بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري‎‎ ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد.

 

منبع: سایت تبیان

 

 یادش گرامی...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13  توسط محسن انواري  | 

 

من ، چه پنهان از تو ، در پنهان

گاهي انديشيده ام با خويش،

كاندرين تاريك ژرفِ نيستي ، واقصاي ناداني ،

چيست هستي ؟ يا بگو هستن؟

چون ندانستن ، نبودن راشناسم ، ليك

چيست بودن ؟  چيست دانستن ؟

من – چه پنهان از تو ، پنهان از خدا چون نيست –

گاه پرسيده ام از خويش :

مي توان دانست آيا، چيست دانستن؟

مي توان دانست بودن چيست؟

 

 

در حياط كوچك پاييز در زندان- م- ا ث

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20  توسط ري را  | 

 

حرفها را قبلا زده ام

به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم

اکنون با دستان خالی

نگاهم به آسمان

مایل به حد بی نهایت سکوت

سرد و خاموشم

 

تو اما در برابرم ایستاده ای

با شعله گرم و مهربان چشمانت

تشنه شنیدن...

 

سپیدی روحت آنقدر روشن است

که چشمانم را بر تلالو اش می بندم

 

{....}

 

گوش کن

این بار سکوتم را فریاد می زنم

می شنوی؟

می.ش.ن.وی؟

م.ی.ش.ن.و.ی؟

پاسخم

انعکاس صداست...

صدای خودم...

ارمغان باد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2  توسط گلناز یقینی  | 

 

بین زمین و آسمان درمانده ام...

 

و پرواز در آسمان را طلب می کنم در حالی که روی زمین سینه خیز می روم، سینه ای که مالامال دردست و ای دریغا و وامصیبتا هم مرهمش نیست.

 

هر وقت نگاهم به آسمان می افتد دستی یا طنابی آرزو می کنم تا مرا با خود بدانجا ببرد.

اما نه، باید پرنده شوم و خود به پرواز درآیم.

افسوس که پریدن از روز ازل آسان به کس یاد نمی دهند...

 

و هر بار که با خیال صاحب بودن اندک قدرت پرواز به کرانه ای پرواز می کنم، دیری نپاییده، سقوط می کنم و کنار جنازه ام، خودم را می بینم که می خندد: هی فلانی طنابت را به من وصل کرده ای و آرزوی پرواز داری؟ چاقو بردار و طناب پاره کن تا پروازت به سلامت باشد.

 

از آخرین بار سقوطم چاقوهای زیادی را امتحان کرده ام اما همه، تنها طناب سازنده ی خود را پاره کرده اند و پاره کردن طناب من نمی دانند.

 

تنها چاقویی که پرندگان، همه بر توانایی های فوق العاده اش صحه می گذراند چاقویی است دولبه که همه کس را یارای استفاده از آن نیست.

گویند حینی که طناب را می برد جان را هم می ستاند، سپس جانی تازه می بخشد و آب حیات در رگ روانه می کند و آن گاه است که خود را در آغوش آسمان بینی.

نیز، زبان را ببرد. ازین رو هیچ پرنده ای یارای صحبت کردن با آدمیان نیست.

یا نه، آدمیان را یارای شنیدن صوت خوش پرندگان.

 

اما شاید پرندگان بشنوند.

آهای پرنده ها! من به تنگ آمده ام، کس از شما می داند نشانی چاقو را؟ از کجا بیابم؟

آخر تا کی فریاد بزنم

آسمان آسمان آسمان... من زمینی ام!

 

مدت هاست خسته اما امیدوار، رو به آسمان، ماه را به تماشا نشسته ام.

ماه چاقویی به من داده و خواسته تا طنابم را ببرم! چاقو اصل نیست اما خوب می برد.

 

هم چنان می برم اما...

اما ماه، مقام صبر را آواز می خواند.

 

دلم را به دست ماه سپرده ام و دستم را به دست صبر،

شاید صبر، دستم را در دستان مهربان ماه بگذارد.

 

آن روز

شاید در آغوش آسمان باشیم،

شاید آسمان نوازشمان کند،

و شاید دیگر هیچ گاه خسته نباشیم...

نه من، نه ماه.

 

 

پی نوشت:

 

شعر زیر رو از عبدالکریم سروش، امروز توی سایتش دیدم. به گمانم بی مناسبت نیست:

 

خسته ی خاکم وگر بر آسمان آرمانم
تخته بند غفلتم ور خود به معنی رازدانم

 

همين قفس برگيرتا اين  نفس باقی است ما را
اين یقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

 

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن
بين که خاری خسته جان از خنجر خشم خزانم

 

بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی
آتش اندر تيرگی افتد که آتش زد به جانم

 

ای بهار عاشقی گرمای تابستانيت کو؟
که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

 

به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را؟
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟

 

سينه مالامال در دست ای دريغا غمگساری
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم

 

از نگاه شور ديوان تلخم ای شيرين وزين پس
شعر خود را در شراب چشم هايت می نشانم

 

در نگارستان معنا صد عبارت می نگارم
کز شبستان نگاهت یک اشارت واستانم

 

نور نابت نوش بادا ای دهان سبز بستان
من چه بی برگم که عمری در تمنای دهانم

 

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون
شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

 

خرمن شب با دليری های شبگيران چه سنجد
باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

 

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
ای سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0  توسط محسن انواري  | 

پیروزی در برابر شکست هیچ است. هیچگاهبه سمت شکست نمی رویم. به سمت ما می آید. چشم می گردانیم و می بینیم ما را فرا گرفته و غرق در زیبایی می شویم. شکست هیچ نفرتی در خود ندارد. این نفرت است که می خواهد خود را به شکست تحمیل کند. شکست مرحله ای از لذت است که مرگ تنها یک کلمه می شود. از مرگ بدتر هم وجود دارد. حذف حذف مرگ است.

دومان ملکی / ماهنامه گلستانه /  خرداد ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23  توسط احسان بشیرگنجی  | 

 

وقتي نغمه ي مطرب مهتاب رو مي شنوي...

 

دل از جا كنده مي شه

 

و ذهن تا منتهي اليه لطافت گل به پرواز در مي آد و

                                    هم آوا با صداي رودخونه آواز مي خونه

 

اما افسوس كه نمي تونه جسمو با خودش ببره...

 

ديگه حتي زخمه هاي شوريده ي تنبور رو هم نمي شنوي...

 

 

   مطرب مهتاب رو ...

 

   ... آنچه بديدي بگو،

                   آنچه بديدي بگو،

                                 آنچه بديدي بگو...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط محسن انواري  | 

 

همون زمانی كه فكرشو نمي كني رخ مي ده

 

و درست موقعي كه نا اميدي از همه جا، از همه كس حتي از خودت،

به جستجوي گمشده ات، و به اميد نسيمي كه روح خسته ات رو بهش بسپاري، به كوهستان مي ري.

 

...

 

توي كوه ماه رو مي بيني.

 

ماه به تو مي خنده و

                   نسيمی دستتو مي گيره.

 

خنده هاي ماه به دلت مي شينه

نسيم، راه رو نشونت مي ده

                                 توي راه قدم بر مي داري.

 

انگار گرماي خورشيد تو رو به اينجا كشونده. خورشيدي كه هميشه هست اما گاهی نمی بینی اش.

 

وقتي مي شيني تا به ماه نگاه كني و خنده هاشو ببینی، به راهي كه طي كردي فكر مي كني و به حادثه اي كه تو رو به این راه کشونده. یه اتفاق فرخنده!

 

...

 

در پی حادثه نباش، دلتو به نسیم بسپار ...

 

 

 

 

ماه كوهستان رو دوست دارم

 

دلم براي كوه تنگ شده...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 14  توسط محسن انواري  |